#دالیت_پارت_72
هستي دستمو گرفت و گفت:
هستي-روز اول بهت گفتم تو هر حرفي که ميزنم رو نميشنوي نگار!کار خودتو ميکني..گفتم مردا ارزش ندارن خودتو بي بهاء به عليرضا دادي،گفتم دز مواد رو بالا نبر تا از دست نري هرچقدر که خواستي کشيدي و خودتو پاک يه عمليِ خونه نشين کردي تا بشي پيت حلبي..هرکي برسه يه لگد بهت بزنه
-مي دونستي از عليرضا حامله بودم؟!
هستي وارفته با دست روي گونه ش زد و گفت:
-نـــه!!
-اينو يه بار دکتر معاينه م کرده بود بهم گفت که بچه سقط کردم وقتي تو تي اس بودم مدتي مدام خونريزي داشتم و از رو درد اون تشخيص دادن...
هستي-مگه بردنت دکتر؟!
سري تکون دادم و تنمو نشونش دادم و گفتم:
-فکر کردن به خاطر مواد تن فروشي کردم..منو زدن...
هستي-همه مي دونند؟
-همه غلطو ميدونن،نينا حقيقتو ميدونه
هستي-کي زده؟هرمان؟
-هرمان..مامان..حتي..حتي بهزاد
هستي نگاهم کرد..بغض کرده بودم..مرور اون روزاي لعنتي هميشه خيلي زود همراه با بغض سينه سوزي ميشد که خيلي زودتر هم با فکر به آينده تبديل به گريه ميشد...
-من به اون شکنجه گاه برنمي گردم
هستي-من خونمو بخاطر خونوادت عوض کردم خوبه سر اين جريان ديگه آدرسمو نداشتن وگرنه حتما ميگفتن من باعث تن فروشيه شدم
افسرده و غمگين هستي رو نگاه کردم...
-خسته ام هستي داغونم
هستي-ميخواي يه آرامبخش بهت بدم؟
-ديگه نه،نميخوام چيزي استفاده کنم حتي يه استامينوفن معمولي..اين داروها باعث شدن که آبروم پيش خونوادم بره،عزتمو از دست بدم اگر قبلا يه برده بودم ولي برام عزت و احترام قائل بودن ولي الأن..شدم يه داليت هندي بدبخت که همه به چشم ننجست ميبيننش
هستي-چي بگم والا!بهتره بخوابي.
-هستي اين دکتره دوست جديدته؟!
هستي پوزخندي زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com