#دالیت_پارت_71

بهرام-به من چه ربطي داره
-ممنون
هستي-بگو ببينم براي چي بيمارستان بودي؟
بهرام-مسموميت موادoverdoz
به بهرام نگاه کردم و گفت:
بهرام-هستي که اميرعلي نيست گفتي به اميرعلي نگم
هستي-مگه ترک نکرده بودي؟
-هرچي داشتم رو مصرف کردم،اعصابم بهم ريخت،عليرضا رفته خارج رفته کانادا..!
بهرام پق زد زير خنده و با نگاه من نخنديد و هستي گفت:
هستي-مگه تو فردا شيفت نداري که پا به پاي ما بيداري؟!
بهرام-شب بخير
هستي-به درک که رفت خاک بر سرت بعد يه سال هنوز تو فکرشي؟
-من عادت براي همين هم داغون شدم
هستي-خوبه نمردي احمق
-همينو ميخواستم اتفاقا
هستي با حرص گفت:
هستي-خاک بر سرت به خاطر عليرضا؟!اون داره کيفشو با سمانه جونش ميکنه تو داري خودتو براي اون ميکشي؟!
نفسي با غم کشيد و گفتم:
-اي کاش کسي جاشو تو قلبم مي گرفت تا از يادم مي رفت هستي الأن بيشتر از هر لحظه به يه همدم نياز دارم
آهي کشيدمو گفتم:
-فقط يه خونه ي امن،که توش اسير نباشم و آرامش داشته باشم و تحقيرم و سرزنشم نکنند،بهم ناسزا نگن،درست مثل درختي شدم که هر کسي رسيده يه خط و خشي روي تنم کشيده،هرمان علنا جلوي همه هر چي از دهنش درمياد بارم ميکنه
هستي-عوضي!
-مامانم هم دهن اونو نگاه ميکنه،بهزاد که گاهي اين سوي ميدونه و گاهي اون سوي ميدون،نينا هم که ديگه کاري از پسش برنمياد...

romangram.com | @romangram_com