#دالیت_پارت_70
-بهرام کيه؟!!
هستي يکم نگاهم کرد و لبشو گزيد و يه پسري از اتاق اومد بيرون و يکه خورده نگاهش کردم و اونم منو با دهن باز نگاه کرد و گفت:
بهرام-شما اينجا چيکار مي کنيد؟!!
هستي-مگه شما همديگرو ميشناسين؟!
-فکر کمک..فکر کنم..شما رزيدنت دکتر شمسيد آره؟!
بهرام به من و هستي نگاه کرد و گفت:
بهرام-مگه دکتر شمس يا رسالتي شما رو ترخيص کردن؟!
به هستي نگاهي انداختم و گفتم:
-مي دوني چيه؟کسي که بخت ازش برگرده سوار شتر هم باشه سگ گازش ميگيره
صداي آيفن اومد و هستي به مانيتور آيفن نگاه کرد و گفت:
هستي-آخ راننده ست..«آيفن رو برداشت»الأن ميام
روي اوبين مبل وارفتم و بهرام دستشو به چونه ش کشيد و گفت:
بهرام-غلط نکنم فرار کردي آره؟
-تو رو خدا آقاي دکتر!
هستي تا بره و بياد بهرام همينطور منو نگاه مي کرد،سرم به شدت درد مي کرد و گيج مي رفت،مغزم کار نمي کرد،خسته و درمونده شده بودم،هستي که اومد گفت:
هستي-نگار الأن برات بالش و پتو ميارم همينجا بخواب،کاناپه ش راحته،کسي ميدونه اومدي اينجا؟
بهرام-به نظرت چهار صبح با اين سر و وضع به کسي هم اطلاع داده اومده مهموني؟
به بهرام نگاه کردم و هستي گفت:
هستي-نگار جون قدمت رو چشم ولي من اصلا حوصله ي اون برادر بيشعور و مادرتو ندارما که تو هرکاري بکني از چشم من ببينن
-هستي فقط چون جا نداشتم اومدم اينجا،کسي هم خبر نداره
هستي-گفتم که قدمت رو چشم،بيا اينم بالش و پتو
-دکتر به اميرعلي نميگي من اينجاما!
بهرام به من نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com