#دالیت_پارت_69

-اميرعلي!
سرمو به زير انداختم و بعد چند ثانيه سکوت گفت:
-پس چي؟تو چرا اينطوري اي نگار؟!چرا کار عاقلانه اي انجام نميدي؟!
با گريه گفتم:
-دو ساعت برات حرف زدم آخر هم داري حرف اولتو ميزني؟من درست نميشم..به همه اعتماد مي کنم تا چوب بيشتري بخورم
اميرعلي منو برد به اتاقم ولي کافي بود تا ساعت اندي بگذره تا کار نميه تماممو انجام بدم و اينبار خيلي دقيق و بامحاسبه و حرفه اي با هدف اينکه برم خونه ي هستي...
وقتي زنگ خونشونو زدم با صداي گرفته جواب داد:
هستي-نگار توئي؟!
-هستي در رو باز کن بيا پائين
-صبر کن الأن ميام
هستي اومد پائين و گفتم:
-پول ماشينو حساب ميکني؟من پول ندارم
-تو برو تو الأن ميام آقا،صبر کنيد کيف پولمو بيارم..تو اينجا چيکار ميکني؟
-از بيمارستان فرار کردم
-فرار کردي؟از بيمارستان؟!!
-پس فردا مرخص ميشدم نميخوام برگردم خونه
-مگه مادرت اينا همراهت نبودن؟اصلا براي چي بيمارستان بودي؟
-امشب کسي مراقبم نبود،حالا برات ميگم
تا وارد خونه شديم يکي گفت:
-هستي کي بود؟!
يکه خورده به هستي نگاه کردم و گفتم:
-کيه؟!!!
هستي-بهرام

romangram.com | @romangram_com