#دالیت_پارت_68
-با تو چطوري حرف بزنم ققديسه خانوم؟
با شدت گريه ي بيشتري گفتم:
-اميرعلي!تو هيچي نميدوني پس آزارم نده
اميرعلي درحالي که سعي مي کرد خودشو کنترل کنه گفت:
-بيا برگرد اتاقت
مچ دستمو گرفت،مچمو از تو دستش پيچوندم و گفتم:
-نميام
اميرعلي نگاهم کرد و سري تکون داد و گفت:
-چرا نمياي؟!
-برنمي گردم به زنداني که باعث شد براي فرار ازش بدبخت بشم ميدونم که نينا چيزايي بهت گفته و برداشت هاي غلطي کردي ولي اگه منم خونواده ي آزاد و روشنفکري داشتم اگه خودخواه نبودن و جلوي آينده و آرزومو نميگرفتن الأن منم مثل هر دختري سلام و شاد زندگي مي کردم
-پس کارتو اينجوري توجيه ميکني؟هر کس خونوادش بهش فشار بياره ميره اشتباه نابجا ميکنه؟!ميره آبروشو حراج ميکنه؟وقتي هم فهميده چه راه اشتباهي رفته ميره معتاد ميشه که خودشو بدبخت تر کنه؟!
روي سکو نشستم و به اميرعلي نگاه کردم و نااميد گفتم:
-خونوادم درکي ازم نداشتن تو چرا بايد درکم کني!؟تو چرا بايد نسبت بهم فکر مثبتي داشته باشي؟
جريان رو براي اميرعلي گفتم فقط چون ميخواستم بذاره از بيمارستان برم،چون ميخواستم حداقل يک نفر شايد درکم کنه،فکرشون نسبت به خودم تغيير بدم،خودمو پيشش توجيه کنم...به هزار دليلي که دلم ميخواست براي يه جنس مخلاف درد و دل کنم،مي دونستم پر از عقده هاي رواني ام عقده هايي که ناشي از محدوديت بود اينکه وقتي کوچيک و نوجوون بودم آزاد بودم وقتي بزرگ و هشيار شدم محدود شدم و عقده کردم،مي دونستم هرکاري که کردم از سر نيازم بود،نيازهايي که سرکوب شده بودن
براي اميرعلي جرياو طوري تعريف کردم که پي نبره طرف حساب من برادرش بوده نميخواستم زندگي عليرضا بهم بخوره يا رابطه ي برادريشون تغييري پيدا کنه من فقط از طرف خودم حرف زدم شايد چون اميرعلي برادر عشق از دست رفته م بود
اميرعلي-ميخواي کجا بري؟خونه ي کي؟خونه ي نينا؟فکر ميکني تا کي شوهرش اجازه ميده که تو اونجا باشي؟يا وقتي هرمان و مادرت بفهمن نميان دنبالت؟
احساس کردم آرومتر از قبل شده بهش نگاه کردم و گفتم:
-يه زماني استادم مي گفت«دختري که از خونه فرار ميکنه يعني خيابون رو امن تر از خونه ش ميدونه» و من به اين حرف مي خنديدم وقتي اون موقع بابام رو کنارم داشتم و نيازهام پشت عشق پدريم پناه بود وقتي از دستش دادم بيشتر دنبال کسي مي گشتم که جاي بابامو برام پر کنه،من شخصيتم ضعيفه،وابسته ست،آسيب پذيرم چون اينطوري بار اومدم براي رشد توي اون خونه منو محتاج دست ديگران بار آوردن،کسي که بهم برنامه بده و من اجرا کنم استقلال عمل ندارم براي همين وقتي سرکوب ميشم نمي تونم جلوشون بايستم و مقابله کنم،اميرعلي من خسته م از اينکه مجري برنامه دارم
-حالا بيا بريم تو اتاق...
-من نميمونم،امشب تنها شبيه که ميتونم برم براي خودم
اميرعلي شاکي گفت:
-کجا؟کجا بري؟بري براي خودت چيکار؟بيفتي تو خيابونا؟
به اميرعلي شوکه نگاه کردم چرا اينقدر بي رودروايسي حرف ميزنه!؟
romangram.com | @romangram_com