#دالیت_پارت_67

فقط نگام کرد و ادامه نداد..مامان از در اتاق اومد داخل و گفت:
مامان-اميرعالي جان...
اميرعلي-سلام ليلاخانوم
مامان-حالش چطوره؟
اميرعلي-اگر خودش خرابش نکنه فعلا خوبه..با جازه
اميرعلي که رفت مامان با يه دنيا اعتراض و انتقاد و غر و نق بهم رسيد،سرزنشي بود که مي کرد و تحقيري بود که ميشدم جاي اينکه توي اون وضعيت منو به آرامش برسونه بدتر حالمو خراب مي کرد به هزار تا چيز منو واگذار کرد و پس گرفت،تا خواست نفرين و فحش و ناسزا گفت و گفت تا از سکوت من خسته شد و ساکت روي صندلي نشست؛ديگه نميخواستم برگردم توي اون خونه،دلم ميخواست فرار کنم برم به جايي که کمي آرامش داشته باشم به هرجايي جز خانه ي عذاب..اينکه مامان و هرمان بخوان بدتر از قبل منو به اسارت دربيارن،دلم ميخواست بميرم چرا زنده مونده بودم مادرمو خيلي دوست داشتم ولي رفتار و کاراشو دو حس متضاد داشت قلبمو مي ترکوند نمي تونستم تصميم بگيرم که بعد ترخيص بايد چيکار کنم...
روزها از پس هم ميگذشتند و هيچ چيز تغيير نکرده بود جز رفتارهاي زننده ي خونوادم..دو شب مونده به ترخيصم کسي نتونست بياد مراقبم باشه و تنها بودم وقتي بهزاد زنگ زد و گفت اولين فکري که به سرم زد خلاصي از دست تحقير و سرزنش و زنداني شدن بود،از جا بلند شدم به طرف خارج از اتاق رفتم توي سالن کسي نبود،رفتم لباسامو عوض کردم خيلي عادي از اتاق اومدم بيرون(يکي آهنگ فيلماي جيمزباند رو پخش کنه..!زوود باشين ديگه)بدون اينکه نظر پرستاري بهم جلب بشه انگار من يکي از همراهام،به طرف بيرون از ساختمون رفتم تا نگهباني کلي راه بود،نمي تونستم که از در برم بيرون ولي شايد توي دل شب و تاريک بتونم از روي ميله هاي حياط بپرم..حياط بيمارستان بسيار بزرگ بود و متشکل از دو در شمالي و جنوبي بود و کنار ميله هايي که ديوار حياط محسوب مي شدند پر از شمشاد بود نبايد نه زياد نزديک در شمالي ميشدم نه در جنوبي که هر دو نگهباني ها منو نبينند پس مسافت حياط رو طي کردم تا به بهترين نقطه رسيدم،سرم گيج مي رفت بدنم هنوز ضعيف بود..به ديوار ميله اي بلند نگاه کردم..مي تونم برم بالا؟!پامو روي سکوي سيماني زير ميله ها گذاشتم...يکي گفت:
-کجا؟!
قلبم هري ريخت..شيش تا رنگ عوض کردم گمونم..لبمو گزيدم تا حالا که کسي نبود!برگشتم..فکر کردم نگهبانه ولي اميرعلي بود با يکه خوردگي گفتم:
-اميرعلي!
اميرعلي-داري فرار مي کني؟!
با بغض نگاهش کردم و عصبي گفت:
-واسه من بغض نکن جوابمو بده
-آره
شاکي گفت:
-آجرپاره،کجا؟!معلومه تو چته؟
با حرص گفتم:
نميخوام بمونم که برگردم خونمون
اميرعلي سرشار از خشم و تعصب عصبي و با لحن بدي گفت:
-پس ميخواي بري خونه ي کدوم نامردي که خونه ي باباتو به اونجا ترجيح ميدي؟!
با گريه گفتم:
-با من اينطوري حرف نزن
اومد جلو و با خشم و جذبه نگام کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com