#دالیت_پارت_66
اميرعلي-يه دليل بيار که بفهمم که بخاطر اون به اينجا رسيدي يه دليل
-از خونواده م بيزارم
اميرعلي-چرا؟!چون برات همه چيزو فراهم کردن؟
-تو هم مثل مادرم حرف ميزني،همه چيز رفاه مالي نيست
اميرعلي با حرص نگاهم کرد و گفتم:
-من يه اسيرم تو خونمون«با بغض و گريه ادامه دادم»تو درک نميکني
اميرعلي-بگو تادرک کنم
-چه فايده داره؟
اميرعلي-اينکه نظرمو نسبت به خودت عوض ميکني
با ترديد گفتم:
-چه فکري درموردم ميکني؟که من يه عوضيِ آشغلام؟که بخاطر اعتياد هرکاري ميکردم؟
اميرعلي با حرص و لرزنده گفت:
اميرعلي-نکردي؟!
يکه خورده و وارفته به اميرعلي نگاه کردم،چي ميدونه از من؟جريان عليرضا رو ميدونه يا نينا يه چيزايي بهش گفته و اينم برداشت غلط کرده؟از روش خجالت ميکشيدم،يا گريه گفتم:
-اميرعلي...ميشه از اتق بري بيرون نميخوام توضيحي بهت بدم
اميرعلي-چون فکر من درسته
محکم با گريه ولي ترس و لرز گفتم:
-نخير
نگاه ترسيده ي خودمو به چشماي عصبانيش دوختم و از جا بلند شد و انگشت اشارشو روي شقيقه ش گذاشت و گفت:
اميرعلي-فکر نميکردم تو اين باشي برات متاسفم که پاکيتو ارزون فروختي
با گريه و حرص ضجه وار گفتم:
-تو هيچي نمي دوني
اميرعلي-کاش نمي دونستم تا...
romangram.com | @romangram_com