#دالیت_پارت_65

سري تکون داد و گفت:
اميرعلي-نگار خوبي؟
-سلام دنبال روسري ميگشتم سرم کنم،بهيار فهميد و روسريمو از بالا سرم رو سرم گذاشت و بعد رفت..اميرعلي بالا سرم ايستاد و گفت:
اميرعلي-حالت چطوره؟
-خيلي بهترم ممنون
اميرعلي-خواهرتو فرستادم بره،يه ربع ديگه مادرت ميرسه
-مامانم؟!
اميرعلي پرونده پزشکيمو يه نگاه کرد و گفت:
اميرعلي-چطوري به ذهنت رسيد که اينکار احمقانه رو انجام بدي؟
از حرفش يکه خوردم چقدر بي رودروايسي حرف ميزنه!يه کم آهسته تر
اميرعلي-قبلا چقدر مصرف داشتي؟
-يادم نمياد
اميرعلي-بگ نميخواي بگي من پزشکم نگار سر منو نميتوني شيره بمالي پس بهتره جوابمو بدي
به اميرعلي نگاه کردم و نفسي کشيدم و گفتم:
-که آبروم بيشتر بره؟
اميرعلي-تو اگه به فکر آبروت بودي چرا مصرف کردي؟!
به اميرعلي نگاه کردم و جوابشو ندادم که گفت:
اميرعلي-نميشنوم
-دادگاه راه انداختي؟
اميرعلي-دادگاه نيست،يه سواله که ذهنمو داره ميترکونه،چطوري تونستي به طرف مواد بري،فکر کردي...فکر کردي... اصلا چه فکري کردي؟!
با بغض نگاش کردم و نگاهم کرد با همون اخم و جديت و عصبانيت گفت:
اميرعلي-انگار نه انگار که خواهر هرمان و بهزادي..نگار اين توئي؟!
اشکام فرو ريخت و رومو برگردوندم و گفت:

romangram.com | @romangram_com