#دالیت_پارت_79

نينا به من و اميرعلي نگاه کرد و گفت:
نينا-نمي دونم..واقعا نمي دونم..
اميرعلي-فعلا حرفي نزن
-آخه نگران ميشه
اميرعلي-تو خيلي نگران مادرتي؟پس چرا مي خواستي فرار کني؟
مأيوس و درمونده سرمو به زير انداختم و نينا گفت:
نينا-نگران نباش يه چيزي ميگم ديگه!فقط اميرعلي،آدرس خونتو شماره تلفشو برام اس ام اس کن
اميرعلي-رسيديم خونه از اونجا بهت زنگ ميزنه
نينا-لباسساتو فردا پس فردا برات ميارم
اميرعلي-نمي خواد حالا مامانت چمدون ميبينه شک ميکنه،خودم ميخرم
نينا منو بوسيد و گفت:
نينا-يادت نره تو فقط يه فرصت داري نگار«سرمو به نشون تاييد تکون دادم»تو فرصت انتخاب کردنو از خودت گرفتي حالا که انتخاب شدي سعي کن اميرعلي رو پشيمون نکني
اميرعلي يه ماشين براي نينا گرفت،کرايه ش رو هم حساب کرد،نينا تا اينکارشو ديد گفت:
نينا-اميرعلي اين چه کاريه؟!
اميرعلي-نه بشين،ديگه چي خودت حساب کني!من از اينکارا بدم مياد،آقا ميرداماد،با احتياط هم رانندگي کنيد،نينا مراقب خودت باش،يادت باشه سوتي ندي!
نينا-امروز بيمارستان ميري؟
اميرعلي-نه مرخصي گرفتم
نينا-اميرعلي،نگار يه کم حساسه يه کم هواشو داسته باش،مراعات مريض احواليشو بکن،ميدونم منت رو سرم گذاشتي ولي...
اميرعلي-نگران نباش،سلام به شوهرت برسون،دخترتم ببوس خداحافظ
نينا-مرسي،خداحافظ
نينا که رفت اميرعلي برگشت منو نگاه کرد و گفت:
-بيا سوار شو
سوار ماشين شديم..راه که افتاديم اميرعلي گفت:

romangram.com | @romangram_com