#دالیت_پارت_63

نينا-نگار تو منو بهزاد رو ميشناسي ديگه مگه نه؟
به نينا نگاه کردم ولي ديگه نميشناختمش ميدونستم خيلي ديدمش و باهاش صميمي هستم ولي نميتونستم بگم کيه!
بهزاد-اميرعلي چرا اينطوري شد؟!
اميرعلي نگران نگاهم کرد رنگش ظريد و از در اتاق بيرون زد و بهزاد هم دنبالش راه افتاد و نينا از ترس به گريه افتاده بود و گريه کنان بهزاد رو صدا ميزد
چشمامو بستم و انگار مدت ها منتظر اين خواب راحت بودم...
اين بار که چشم باز کردم کسي دور و برم نبود تو اتاق تنها بودم،اتاق برام آشنا بود،سرم يه کم درد مي کرد ولي حس بهتري نسبت به گذشته داشتم از جا بلند شدم سرم گيج مي رفت بهم سرم وصل بود و به انگشتم يه کليسه
زده بودن تا ضربان قلبمو بگيرن،به اطرافم نگاه کردم تا زنگ هشدار پرستاري رو پيدا کردم و زدم،بعد چندي پرستار اومد و گفت:
پرستار-بله؟
-خانوم ميشه اينا رو از من جدا کنين؟!
پرستار-الأن بهيارتو صدا ميکنم بياد..
-خانوم من چندروزه بيمارستانم؟
-چيزي حدود دو هفته!
-ميشه بگيد چه اتفاقي برام افتاده؟
-پزشکت مياد برات توضيح ميده
-پزشکم کيه؟
-دکتر رسالتي
قلبم هري ريخت و گفتم:
-عليرضا رسالتي؟!
پرستار-اميرعلي رسالتي
-اميرعلي؟!!
تازه يادم اومد چند بار ديدمش مگه درسش تموم شده!
-مگه دوران رزيدنتيشون تموم شده؟!
پرستار-مريضي به اين چيزا چيکار داري؟الأن بهيار رو صدا ميکنم بياد

romangram.com | @romangram_com