#دالیت_پارت_62
نينا-يادت مياد الأن تو چه ماهي هستيم؟
-آذر
نينا با خوشحالي تشويقم کردو آفرين بهم گفت
-با عليرضا توي اين فصل ازاواج کرام
نينا-هــيــــس هـيــس نبايد کسي بفهمه،نگار نبايد به کسي بگي با عليرضا بودي
به نينا نگاه کردم و گفتم:
-مامان و هرمان ميخواستن منو تو بيمارستان ببينن از اسارتم لذت ميبرن؟
نينا-واي نگار!نگار چي ميگي؟!
بهزاد-اميرجون من نميفهم چي ميگه يه لحظه از گذشته حرف ميزنه بعد از حال..!يه حرفاي نامربوطي ميگه...
اميرعلي اومد بالا سرم و گفت:
اميرعلي-نگار..!
با ترديد نگاهش کردم؛موهاي قهوه اي تيره خيلي خيلي کوتاه و چشماي مشکي..ريش داشت ولي قيافشو مومن و محجوب نکرده بود بدتر انگار به مدرني تيپو قيافه ش افزوده بود،از عليرضا ريزجثه تر بود ولي قدش بلند بود منو معاينه کرد و گفت:
اميرعلي-نگار مني کي ام؟!
-برادر عليرضا
-اسمم چيه؟
-علي
-اسم کاملمو بگو
نگاهش کردم من عليرضا رو "علي" صدا مي زدم چرا مادرش اسم هر دو پسراشو با ترکيبي از اسم علي گذاشته؟!
-عليرضا
اميرعلي-نگار من عليرضا نيستم،به من نگاه کن من کي هستم؟!
با بغض و ترسيده گفتم:
-نم دونم..
اميرعلي-خيله خب نترس،آروم باش يه کم فکر کن يادت مياد تو سطح هوشياريت بالاست فقط يه کمترسيدي و تاثير داروهاته
romangram.com | @romangram_com