#دالیت_پارت_61

به بهزاد نگاه کردم،مغزم قفل کرده بود هي حافظه م قطع و وصل ميشد يه آن بهزادو کامل ميشناختم و بهش واقف بودم ولي يهو مغزم نسبت بهش پاک ميشد بهزاد نگران گفت:
بهزاد-چرا اينطوري نگام ميکني نگار؟!بهزادم
-بهزاد
بهزاد-دکترو صدا بزنم؟
برگشتم نينا رو نگاه کردم و انگار مغزم پاک شد پرسيدم:
-الأن چه وقتيه؟
بهزاد-نزديکاي غروب دوشنبه
-بابا کجاست؟
نينا و بهزاد با ترديد همديگرو نگاه کردن و نينا گفت:
-نگار!با بابا چيکار داري؟
-چرا اينجا نيست؟مياد دنبالم ميخوام برم خسته م
نينا-اين چه حرفيه نگار؟!بس کن
نينا زد زير گريه و بهزاد گفت:
بهزاد-نگار بابا مرده
به بهزاد با گيجي نگاه کردم و انگار خواب مي ديدم گاهي در حال بودم گاهي در گذشته،بهش گفتم:
-مي دونم
بهزاد با نگراني به نينا نگاه کرد و گفت:
بهزاد-ميرم اميرعلي رو پيدا کنم پاک قاط زده
-عليرضا...
نينا بلند زد زير گريه و بهزاد با ترديد نينا رو نگاه کرد و از اتاق رفت بيرون به نينا نگاه کردم و گفتم:
-گريه نکن،چشمات خراب ميشن
نينا-نگار تو رو خدا اينطوري نکن من ميترسم،چرا اين حرفا رو ميزني؟منو يادته؟يادته چه اتفاقي افتاده؟
-نمي دونم،سرم درهم از يه عالمه حرف و صحنه و اتفاقه

romangram.com | @romangram_com