#دالیت_پارت_47

مامان-چي مامان جان؟!
مبين-عمه مو دعوا کردي،گريه ميکنه..زن عمو هم بدجنسه ميگه عمه ديوونه شده که همش گريه ميکنه؛آدم که بي دليل گريه نميکنه،بابام ميگه حتما يه غصه اينجا«دلشو نشون داد»داره ديگه!
اين بچه با اين سن کمش فهميده و صدتا آدم بزرگ دورم نفهميدن
مامان-نگار خانوم شما چه غصه اي داري؟چه کمبودي داري؟خونه..حقوق..ماشين..دانشگاه و تحصيلات..رفت و آمد با دوستات..مسافرت...چي ميخواي که نداري؟!
-وقتي همسن من بودي چي داشتي که حالا منو ازش محروم ميکني؟
مامان-ولاله هيچکدوم ازينايي که تو داري رو نداشتم
-ميدوني چرا چشماي تو مثل مال من خيس نيستن؟چون وقتي برميگردي و پشت سرتو نگاه ميکني ميبيني زندگي کردي اونطوري که فطرتت قبول ميکنه ولي من که برميگردم(دوران لاک زدن و بچگيت رو ميبيني!مگه چندسال سن داري دختره ي فسقلي؟!)پشت سرمو نگاه ميکنم ميبينم همش سرکوب شدم يا چيزايي که حقم بود رو ازم گرفتن(از بس که هولي..تو مشکلت اينه که برميگردي عقب رو نگاه ميکني،گذشته رو بايد پشت سر گذاشت و آينده و جلوت رو ببيني،ولالااا)
از جا بلند شدم و مامان گفت:
مامان-خوشي زده زير دلت وگرنه هيچيت نيست...
من دارم از تب تو ميسوزم
من،به تو حس دارم
که تو حتي تو خواب هم نميبيني چه عشقي من به تو دارم
دارم از تبِ تلخ تو ميسوزم
تو به من ميلي نداري ميدونم
که تو واسه با من نبودن خيلي بهونه ها داري
من که از تو چيزي نخواستم
جز يه قاب خالي
که عکستو توش بذارم و حس کنم شايد تو هم منو دوس داري.
هرچي به برگه ي امتحانم نگاه ميکردم هيچي بلد نبودم،هستي آروم گفت:
هستي-بنويـــس ديگه
-بلد نيستم خو!
هستي-خاک بر سرت مگه نخوندي؟!
-خوندم ولي بلد نيستم!

romangram.com | @romangram_com