#دالیت_پارت_163
امیرعلی-منم دوستون دارم...
فردا روز عقدمون بود مامان،باباجون،هرمان،علیرضا...همه بودن اولین زوجی بودیم که توی اون محضر با بچه اشون میان عقد...مامان از خوشحالی خنده اش جمع نمی شد،علیرضا..نمی دونم چه حالی داشت ولی دیگه منو مثل چند روز قبل نگاه نمی کرد حس گناه از نگاهش نداشتم..آروم بود به روی امیرعلی لبخند می زد و آهسته و کوتاه بهم تبریک می گفت...صیغه رو که فسخ کردن هرمان با شیطنت گفت:
هرمان-حاجی نخون..نخون بذار یه چیزی بگم..امیرعلی تو از حالا تا ده ثانیه مجردی میخوای فرار کنی می تونی ها ولی ده ثانیه تموم بشه یه زن و بچه و دو تا برادرزن و یه باجناق و یه مادرزنی که خیلی هم با هم تفاهم دارین نصیبت میشه!انتخاب کن..
مامان-هرمـــان!
هرمان-ای بابا بذارید یه حق انتخاب بهش بدیم بچه ی مردم رفیق سی سلامه ها،ها رفیق بشمارم؟!
امیرعلی به من نگاه کرد و گفت:
امیرعلی-نشمرده چاکر همشونم
هرمان-نه این هنوز سرش داغِ بخون حاجی..لیاقت نداری امیرعلی فرصت بهت داده شد حرومش کردی ای کاش من جای تو بودم!
اکرم-هــرمــــــان!!!
همه خندیدند و خطبه ی عقد جاری شد...
عاقد-عروس خانوم برای بار اول میگم وکیلم؟!
به امیرعلی نگاه کردم و گفتم:
-همین بار اول بسه اگر جدائیمون از یه دقیقه بیشتر طول بکشه قلبم می ایسته پس با اجازه ی بابا که می دونم اینجاست و مادرمو مادرت که می دونم دلش اینجاست و باباجون بله
همه دست زدند و امیرعلی هم بله رو گفت و دست دومو زدند و بعد چند لحظه دیدیم فرح خانوم از در محضر اومد داخل،همه متعجب نگاه کردند و امیرعلی گفت:
امیرعلی-مامـان!!!!
فرح خانوم جعبه ی شیرینی رو باز کرد و گفت:
فرح خانوم-خب باید تو مراسم ازدواج پسرم باشم یا نه؟!
لبخندی زدم و گفتم:
-خوش آمدید
***
-امیرعلــی!مراسم ساعت سه هستا الان دو و نیمِ تو تازه از بیمارستان اومدی؟!
امیرعلی-جراحی داشتم نگار نمی تونستم سنبل کنم بیام که!
محمدسام کراوات امیرعلی رو برداشت و دوئید،از جا بلند شدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com