#دالیت_پارت_162
امیرعلی با عصبانیت گفت:
-نگو دختره ی کولی
با گریه گفتم:
-مـن،کولــی نیستم»
چشمامو بستم،مغزم سنگین بود،مامان با وحشت گفت:
مامان-امیرعلی بچه ام چرا اینطوری نگاه می کنه؟!چرا اینطوری حرف می زنه؟؟!!!
امیرعلی اسممو صدا کرد..انگار صداکردنش یه تلنگر بود،همه چیز به سرعت نور یادم اومد،چشمامو باز کردم امیرعلی رو دیدم که نفسم اومد بالا...
-امیرعلی..؟بچه ام..؟!
نفس امیرعلی هم بالا اومد و گفت:
امیرعلی-علیرضا؟محمدسام رو بده
به علیرضا نگاه کردم با محبت به بچه نگاه کرد و بعد گذاشتش تو بغلم و گفت:
علیرضا-مبارکه
با تردید نگاش کردم و بعد به پسرم و انگار تموم غم دنیا یهو افول کرد،کوچیک خیلی کوچولو،کم مو ولی با پوست سرخ..از ضعیفیشو معصومیتش گریه ام گرفت،دستشو نوازش کردم و امیرعلی دستمو بوسید و گفت:
امیرعلی-خسته نباشی
-بچه ی ماست،بالأخره به دنیا اومد!
امیرعلی-دیگه تموم شد،دیگه کسی ما رو از هم جدا نمی کنه
علیرضا-بهتره که.. «مکثی کرد و گفت» بهتره که تنهاسون بذاریم
نینا سریع گفت:
نینا-آره این اولین لحظه ی سه نفرشونه
علیرضا نگاه کوتاهی بهم کرد و رفت..یعنی زندگیمو بهم نمی زنه؟!عاقل شد؟!می ذاره زندگی بکنم؟!
امیرعلی-فردا روز عقدمونِ،روز شناسنامه گرفتن برای پسرمون،روزی که علیرضا دوباره پزشک همین بیمارستان میشه،روزی که من و تو و محمدسام یه خونواده میشیم و خبرش بین همه می پیچه،فردا روزِ که مامانم باورش میشه که نمی تونه عشقمو ازم بگیره،روزیِ که دیگه کسی صیغه بودنتو به روت نمی آره...
-ممنون،خیلی دوستت دارم،خیلی دوستون دارم هردوتونو
امیرعلی سر من و محمدسام رو بوسید و گفت:
romangram.com | @romangram_com