#دالیت_پارت_161
با حرص جواب دادم:
-مــن بچــه نیستم
-تو خانومی،امیرعلی اذیتش نکن »
-امیرعلی!
امیرعلی دستمو بوسید و گفت:
امیرعلی-سلام
با تعجب نگاهش کردم و هرمان آروم گفت:
هرمان-امیر نکنه دارو بیهوشی زیاد زدن حافظه اش پاک شده باشه،مشکوک نگاه می کنه ها!
بهزاد-دارو زیاد بزنند میره تو کما که!
نینا-برادرا کی تخصص گرفتن؟!نگارجان؟
-نینا بابا کو؟!
هرمان-یاعلی،دیدید گفتم این دارو رو زیاد زدند دیدید دیر بهوش اومد؛نگار رفت به پنج شیش سال قبل شایدم به بیست سال قبل..!نینا رو شناخت!
اکرم-منو می شناسی؟!
بهزاد-تو رو نشناسه که دیگه مخش تعطیلِ،خودتو یادش نیاد حرفاتو یادشِ!
هرمان-یعنی چی؟!با ...
نینا-هیــس..نگار؟نگار عزیزم یادته اومدی بیمارستان پسر خوشگلتو به دنیا بیاری؟
به بچه ای که بغل علیرضا بود نگاه کردم...
-بچه ی من؟!
امیرعلی-آره عزیزم بچه ی من و تو
-تو؟!!
من با امیرعلی ازدواج کردم؟!!صدای جیغ بچگی هام تو گوشم پیچید...
«جیغ کشیدم و با گریه گفتم:
-علیرضا!؟امیرعلی موهامو کشید منو زد
romangram.com | @romangram_com