#دالیت_پارت_157
امیرعلی-سلام نگار عزیزم،علیرضا چرا خبر ندادی بیدار شده؟!مردم از نگرانی «اومد بالا سرم و سرمو بوسید و معاینه ام کرد و گفت» حالت بهتره
-آره نگران نباش
امیرعلی-علیرضا ممنون که موندی،نینا بهم زنگ زد گفت می مونی..نگار ببخشید جراحی اورژانسی داشتم وگرنه به خدا...
-می دونم امیرعلی جونم قسم نخور فدات شم،من خوبم پسرمون هم خوبه،تازه عموش هم مراقبمون بود..
علیرضا مأیوس و با حسرت نگاهم کرد و امیرعلی گفت:
امیرعلی-من چاکر عموشم که جای من می ایسته «علیرضا لبخندی تلخ زد و امیرعلی پرستار رو صدا زد و گفت» به فشار از خانومم می گیری؟
پرستار-حتما آقای دکتر،شما نگران نباشید ما حسابی پارتی بازی می کنیم
-فکر کنم تا بچه امون به دنیا بیاد کل بیمارستان بفهمند چون دیگه منو نمی بینند!
امیرعلی-علیرضا برو استراحت کن صبحونه خوردی؟
علیرصا-میل ندارم نگار چیزی نخورده بهش برس
امیرعلی-هنوز صبحونه نخوردی؟!خوب اون بچه الأن آروم و قرار داره چون دیگه انرژی ای واسه فوتبال بازی کردن تو شکمت نداره دیگه
خندیدم و امیرعلی سریع بساط صبحونه رو فراهم کرد و برام لقمه می گرفت،علیرضا یه کم نگاهمون کرد و بعد بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون هنوز نگران بودم یعنی حرفمو قبول کرده؟!امیرعلی یه چیزائی تعریف می کرد و می خندید ولی من تموم حواسم پیش علیرضا بود،یعنی چه تصمیمی می گیره؟!از بی گدار به آب زدنش می ترسیدم...بعد اینکه به خونه اومدم،علیرضا دیگه به خونمون نیومد مامان تا زایمانم قرار شد خونمون بمونه چون تا زایمان دکتر بهم استراحت مطلق داده بود..تا حدود زایمان از استرس علیرضا مردم...روز بیستم بود که ساعت دو شب با درد طاقت فرسائی از خواب بیدار شدم طفلک امیرعلی فقط می دوئید،به کجا؟!نه ما فهمیدیم نه خودش!!آخر هم از بس هول کرده بود زنگ زد به علیرضا!!!اون هم از پشت تلفن داد زده بود «چرا به من زنگ می زنی؟!برو ماشینتو روشن کن ببرش بیمارستان چت شده تو؟!ناسلامتی دکتری ها!!» مامان که فقط گریه می کرد و قربون صدقه ام می رفت،همسایمون با مادرش اومدند کمک کردند تا سوار ماشین بشم از درد داشتم دیوونه می شدم..خدا می دونه با چه وضعی راهی بیمارستان شدم،با یه لباس بلند حاملگی و یه شال که نیمه رو سرم بود و نیمه تو هوا!از یه طرف از کارهای امیرعلی خنده ام می گرفت از یه طرف از درد زایمان گریه ام می گرفت!تا رسیدیم بیمارستان ماشینو جلوی قسمت اورژانس نگه داشت و بدون من دوئید رفت داخل!مامان صداش زد:
مامان-امیرعلی کجا میری نگـــار!!؟
وسط راه دوئید و برگشت و گفت:
امیرعلی-وای من اونقدر هول کردم یادم رفت اصلا!!
-امیرعلی فکر کنم خودمو خیس کردم!
امیرعلی زد رو پیشونیش و گفت:
امیرعلی-کیسه ی آبت پاره شد!
-نه نه هنوز چهار روز مونده،حتما خودمو خیس کردم..خاک بر سرم
مامان-درد زایمان داری،کیسه ی آبته،بچه داره به دنیا میاد...
علیرضا-امیرعلــی؟!چرا نشستی تو ماشین؟!!!
صدای علیرضا بود!امیرعلی درحالی که روی صندلی جلو پشت کرده به سر ماشین رو به ما برگشته بود تا علیرضا رو دید پرید بیرون و گفت:
امیرعلی-علیرضا من اونقدر هول کردم مغزم هنگ کرده!
romangram.com | @romangram_com