#دالیت_پارت_155
نینا یه نگاه به مامان کرد که داشت از در می رفت بیرون و بعد با انگشت تهدید گفت:
نینا-به اندازه کافی دو سال قبل عذاب کشیده،با یادآوری کابوس های دو سال قبلش اذیتش نکن،اون نگاری که تو می شناختی نیست دیگه...
علیرضا فقط به نینا نگاه کد و نینا رفت،علیرضا رفت پشت پنجره ی اتاق و به بیرون نگاه کرد،چشمامو بستم تا نبینمش،امیرعلی بیا بالا علیرضا تو اتاقمه عزیزم دلت به شور بیفته برام و بیا سر بزن بهم نمی خوام باهاش تنها باشم...
علیرضا-دیگه کی می دونه؟
چقدر صداش گرفته بود!!
-هستی
با صدای گرفته تر و بغض آلود گفت:
علیرضا-چرا بهم نگفته بودی حامله بودی؟
با بغض گفتم:
-می موندی؟!قید سمانه جونتو می زدی؟!می تونستی؟!جرئت داشتی رو قسم مامانت پا بذاری؟!مرد میدون بودی؟!
علیرضا عصبانی و با حرص نگاهم کرد و گفت:
علیرضا-تو چه می دونی که چی به من گذشت؟!
با گریه ای آمیخته از عصبانیت گفتم:
-به تو چی گذشت علی؟یه زن مجرد با شناسنامه ی دوشیزه بودی؟!اعتیاد پیدا کردی؟!سقط جنین داشتی؟!بردنت پزشک قانونی؟!زیر کتک لِهت کردند؟!تحقیر شدی؟!فحشت دادن و حبست کردن و مسخره شدی؟!از خونه فرار کردی؟!شدی کنیز برادر کسی که بهت خیانت کرده؟!
علیرضا با حرص گفت:
علیرضا-من خیانت کردم؟!
سرمو با حرص تکون دادم و گفتم:
-خیانت نکردی،قتل عام کردی،کاش خیانت می کردی ولی با بی وجدانی قلبمو درّیدی
علیرضا-اسمم روش بود،همه می دونستند قراره باهاش ازدواج...
جیغ زدم:
-من چـــی؟!!فقط اسمت روش بود ولی من ازت یه بچه تو شکمم داشتم «انگار نفس تو سینه اش موند،با لرزه گفتم» عشقتو تو سینه ام داشتم،آبرومو قربونیت کردم اگر..اگر اون روز دانشگاهم نمی اومدی شاید..شاید هیچ کدوم از اتفاقای الأن به این شکل وحشتناک نمی افتاد..منو داغون کرد اتفاق اون روز چون فهمیدم تو هم منو می خوای ولی سمانه رو به من ترجیح دادی،منو برای هوست می خواستی...
علیرضا یه جوری عصبی شد که مثل امیرعلی که شب تولد دوست هستی از عصبانیت خودشم می زد،دو سه تا تو سرش زد و گفت:
علیرضا-تو هوسم نبودی..نیستی..نیستــی... «زدم زیر گریه و با حرص گفت» نمی بین پیرم کردی؟!کمرمو شکوندی؟آره آره مرد نبودم..چوب بی عرضگیمو خوردم که زن داداشمی..زن امیرعلی «زد رو سینه اش و گفت» پاره ی تن من...
romangram.com | @romangram_com