#دالیت_پارت_153
امیرعلی-چی می تونه باشه؟
-وای!خدایــا
زدم زیر گریه،هرچی صدای مامان بالاتر می رفت و امیرعلی عصبانی تر می شد حال منم هی بد و بدتر می شد اونقدر که دیگه از حال رفتم...
چشمامو تا باز کردم اولین چیزی که به ذهنم رسید بچه ام بود..دست روی شکمم گذاشتم هنوز بزرگ و برآمده بود..یه کم خیالم راحت شد صدای نینا رو تازه شنیدم که حالمو می پرسید و نگران بود،صدای گریه ی مامان از پشت درِ باز اتاق می اومد که با یکی حرف می زد،از نینا پرسیدم:
-امیرعلی کجاست؟!
نینا-همین الأن اینجا بود ولی پیجش کردن مجبور شد بره
-چندوقته بیمارستانم؟!
نینا-دیشب آوردیمت
-بچه ام خوبه؟
نینا-آره الحمدلله
-خدا رو شکر
علیرضا-نینا بیدار شده؟
صدای اون بود..بیمارستانه..صداش گرفته است..برو..علی برو همون جائی که بودی..داری همه چیز رو خراب می کنی..پا قدمت برام شرِ..برو..
نینا-آره
مامان با گریه دوید تو اتاق و گفت:
مامان-نگار مامان جان حال خوبه؟
با گلایه گفتم
-تو میگذاری حالم خوب باشه؟!
مامان-من فقط به فکر آینده اتم مادر
-به فکر بودنات منو نابود می کنه
مامان-خدا مادرتو بکشه که تو رو به نابودی می کشونه
-نچ خدایا...
علیرضا-لیلاخانم،الأن موقعش نیست،شما بهتره برید خونه حالش جا اومده نگران نباشید
romangram.com | @romangram_com