#دالیت_پارت_152

مامان-رنگش همینطوری داره عوض میشه،اتفاقی برای بچه ام نیوفته!؟
علیرضا نبضمو دو مرتبه گرفت و گفت:
علیرضا-تا یه ربع بیست دقیقه دیگه حالش جا نیومد می بریمش بیمارستان
امیرعلی بی طاقت و غصه دار گفت:
امیرعلی-وای نگار..وای از دست تو
علیرضا دلجویانه گفت:
علیرضا-خیله خب دیگه
امیرعلی-ببین با خودش چیکار می کنه «مامان زد زیر گریه و امیرعلی گفت» لیلاخانم بالا سرش گریه نکن ذیگه حالش بدتر میشه
مامان-تقصیر تواِ امیرعلی
امیرعلی یکه خورده اول علیرضا بعد منو بعد مامانو نگاه کرد و گفت:
امیرعلی-من که خبر مرگم اونور بودم!!
-امــیر!
مامان با گریه گفت:
مامان-اگر تکلیف بچه ی منو روشن کنی منم هی نمیگم،نمیشم صابون سرشور که این بلا سرش بیاد
امیرعلی شاکی گفت:
امیرعلی-پس این حکایت،حکایت بچه ی اولمونه؟!
-امیـرعلی!مامـان؟!
علیرضا یکه خورده به امیرعلی نگاه کرد و امیرعلی گفت:
امیرعلی-اون روز اونقدر زدینش که بچمون سقط شد و نگار افتاد بیمارستان،امشب اونقدر گفتید که هم بچه ام هم نگار یه بلائی سرش بیاد
مامان-تو اگر نگران نگاری..اگر نگار رو دوس داری،به فکر آبروش باش!!
امیرعلی-آبروی نگار چیه؟!کیه؟!چه تکلیفی؟!من شوهرشم اونم زنمه که حامله هم هست خب دور از واقعیته؟!
مامان-یه سال و خرده ای هس که صیغه نگهش داشتی که چی؟!یه بچه هم گذاشتی تو دامنش..منظورت چی میتونه باشه؟!1
امیرعلی شاکی و عصبانی ولی با لحنی آروم گفت:

romangram.com | @romangram_com