#دالیت_پارت_150
-مـامـــان!
مامان شاکی گفت:
مامان-چیه؟تو سرتو عین کبک کردی زیر برف و ...
دندونامو رو هم فشار دادم و گفتم:
-مــامـــان!
مامان-چیه هی مامان مامان می کنی؟!به امیرعلی که میگی هیچی نگو،پدرش که همه رو سپرده دست امیرعلی،مادرش هم که ما رو می بینه...
شاکی و عصبی و با حرص گفتم:
-مامان میشه بس کنی؟!میشه بذاری زندگیمو بکنم؟!میشه همه چیز رو بسپاری دست خودم؟!
مامان-که بی گدار به آب بزنی؟!
نینا اومد توی آشپزخونه و به جمع نگاه کرد که به مامان اشاره کردم،دستمو به پیشونیم گرفتم و با حرص آروم گفتم:
-مامان تو رو خدا بس کن
مامان-یه عاقل بین شما دوتاست،حداقل علیرضا باید با امیرعلی حرف بزنه تکلیفتونو روشن کنند..
نینا-مامان؟!مامان من باهات صحبت نکردم؟!دوساعت قبلريالقبل اینکه بیایم اینجا چی گفتم؟!
مامان-تو هم لنگه ی اینی «اشاره به من کرد»،این بی خیال تو هم بی خیال تر،من جواب فک و فامیلو چی بدم؟!این که نشد زندگی!
اونقدر از دست مامان حرص خوردم توی یک دقیقه که یهو بی جون شدم و انگار تنم لَخط شد و قبل اینکه بیفتم نینا و علیرضا که هردو کنارم بودن زیر آرنجمو گرفتن و نینا سریع امیرعلی رو صدا زد و امیرعلی هول شده اومد تو آشپزخونه و گفت:
امیرعلی-نگـــار!چی شد علیرضا؟نگارجان؟
نینا-مامان بفرما تحویل بگیر
امیرعلی شاکی مامان رو نگاه کرد و با خشم کنترل شده گفت:
امیرعلی-لیلاخانوم!لیلاخانم ای بابا،مادر من نگار حامله است ای خداا
مامان-بله من دیگه شدم دشمن بچه ام فقط شما و نینا خوبشو می خواید
هرمان توی چارچوب در قرار گرفت و گفت:
هرمان-چیشده امیرعلی؟!
علیرضا-سرتو بالا بگیر،دستگاه فشارسنج توی خونه داری؟
romangram.com | @romangram_com