#دالیت_پارت_148

-نه برو پیش داداشت حتما کلی حرف دارید بهم بزنید
امیرعلی-چرا با علیرضا اینقدر سرد رفتار می کنی؟!قدیم که خیلی با هم صمیمی بودید!
خنده از روی لبهام جمع شد و گفتم:
-قدیم بچه بودم الأن زن توأم اینطوری بهتره
امیرعلی-علیرضا ناراحت میشه تو خواهر کوچولوشی
تو بغلش چرخیدم و نگاش کردم و گفتم:
-امیرعلی من بزرگ شدم..اگر دور و برتون نیستم نمیخوام علیرضا معذب بشه،تازه از زنش جدا شده...
امیرعلی لبخندی زد و سرشو بهم نزدیکتر کرد و گفت:
امیرعلی-چرا داری دو جور لوبیاپلو درست می کنی؟!!
-علیرضا با لوبیای ریز دوست داره
امیرعلی لبخندی پررنگ زد و گفت:
امیرعلی-به این می گن یه زن برادر نمونه که حواسش به همچی هست
امیرعلی که رفت باز من موندم و خاطرات کم امّا عمیقم با علیرضا و عشق و محبتی که به امیرعلی داشتم..شب که فرا رسید مصادف بود با اومدن خونواده ام به خونمون برای دیدن علیرضا،اونقدر هیاهو بود که صدا به صدا نمی رسید،دوستای قدیم دور هم جمع شده بودند و یاد خاطرات و کاراشون و بچگی هاشون افتاده بودن..صدای تنها کسی که در اون میون کمتر شنیده میشد صدای علیرضا بود..هر کسی می فهمید که علیرضا دیگه اون علیِ سابق نیست و خیلی درهم و ساکته،شکسته شده و غصه توی چشماش موج می زنه؛نینا که اونقدر موشکافانه رفتارهای علیرضا رو زیر ذره بین نگاهش قرار داده بود که سر آخر مامان بهش گفت:
مامان چرا اینطوری بیچاره پسره رو نگاه می کنی مگه قاتلِ؟!
نینا-همه ی اونائی که میرن خارج از کشور از هم جدا میشن چرا؟؟!!
اکرم-چون آزادی می بینند و جنبه ندارند!
مریم-این چه حرفیه؟علیرضا سمانه رو از اول هم دوست نداشت بهزاد می گفت «با قسم و آیه مادرش باهاش ازدواج کرده از آه مادرش می ترسید آه دلش گریبان گیرش شد»
نینا به من نگاه کرد و اکرم گفت:
اکرم-به نظر من سمانه دختر خیلی خوبی بود،علیرضا لیاقت نداشت!
مامان-کیه که بخواد زندگیشو خراب کنه؟!تفاهم نداشتن دیگه،امام علی گفته دندونی که درد می کنه رو بکش؛همسایه ای که بده خونه ات رو عوض کن
مریم-من شنیدم اصلا علیرضا دوست نداشته بره کانادا سمانه وادارش کرده بود
نینا-تو کانادا دکترهای ایران رو قبول ندارند برای همین علیرضا برگشته
مریم-شاید همین هم باعث جدائیشون شده!

romangram.com | @romangram_com