#دالیت_پارت_147

خیلی پست فطرتی..علی من خواهرتم؟!تو با خواهرت اینطوری می کنی؟!چطوری تو چشمای امیرعلی زل زدی و میگی من خواهرتم بی حیا؟!
امیرعلی-نگار اعتیاد داشت،سر ماجرای این مرتیکه اون هستیِ «بـیـــــــــــــب» بهش قرص می داد و نگار دُز بالئی از قرصا رو هر روز مصرف می کرد همین باعث سقط شده بود...
علیرضا وارفته گفت:
علیرضا-واــی..واـــی...
از گوشه ی چهارچوب آشپزخونه دیدمش،روی صندلی وا رفت و ولو شد،رنگش عین گچ سفید شد..آهــان بشنو تا عذابت بیشتر بشه،بشنو که چه جلادی هستی...
امیرعلی-پارسال که هنوز درگیر ماجرا بود اُوِردوز کرد...
علیرضا دست به پیشونیش گذاشت و گفت:
علیرضا-واـــی
امیرعلی-هیچکس براش نمونده بود..خونواده اش از خیلی مسائل خبر ندارند و با این وجود...
علیرضا-برای همین باهاش ازدواج کردی؟!
امیرعلی-صیغه ایم...
امیرعلی نه..نه امیر نگو..نگو وای فهمید..فهمید...
علیرضا سر بلند کرد و یکه خورده گفت:
علیرضا-صیغـه؟!!
امیرعلی-بعد به دنیا اومدن بچه عقد می کنیم
علیرضا عصبانی بود،عصبانیتی که همراه با ناراحتی اونو مفکر و ساکت کرده بود،روی صندلی نشست جرعه ای از چای نوشید..حالا گناه هاش رو بهتر فهمید بیشتر عذاب بکش قدر تموم عذابائی که من کشیدم..برو از این خونه برو که برای روبرو شدن با من باید خیلی رو داشته باشی دیگه...
امیرعلی اومد تو آشپزخونه،داشتم ناهار درست می کردم..کنارم ایستاد و گفت:
امیرعلی-کمک کنم؟
لبخندی به روش زدم و گفتم:
-تعارف شاه عبدالعظیمی نزن که بلد نیستی
خندید و گفت:
امیرعلی-آره ولی بگی چیکار کنم کمک می کنم
از پشت سر در آغوش گرفتم و چونه اش رو روی شونه ام گذاشت و گفتم:

romangram.com | @romangram_com