#دالیت_پارت_146
علیرضا-چی شد که با نگار ازدواج کردی؟چرا بهم نگفته بودی عاشقشی؟!
امیرعلی نفس عمیقی کشید و گفت:
امیرعلی-شاید چون همش فکر می کردم احساسم به نگار ادامه ی حسیِ که دوران کودکی بهش داشتم،فکر نمی کردم حس برادرانم به نگارکوچولو تبدیل شده به عشقی به نگارخانوم...
علیرضا-نگار هم عاشقت بود؟
امیرعلی نفسی با رنجش کشید و گفت:
امیرعلی-اولش نه..تقصیر منه اگر می دونست عاشقشم...
امیرعلی سکوت کرد و به زمین خیره شد که علیرضا گفت:
علیرضا-اگر می دونستی چی؟!
امیرعلی-اونقدر دست دست کردم و با خودم کلنجار رفتم و هی گفتم اگر هرمان و بهزاد بفهمند اگر اِل بشه اگر بِل بشه،سر خودمو با یه نمک نشناس گرم کردم که به خودم اومدم دیدم یه نامردی از راه نرسیده قاپ اونی که می خوام رو دزدیده..تازه دوهزاریم افتاد که چقدر...چقدر می خوامش اونقدر که نه برادراش نه خونوادهامون نه حتی گذشته ی تارش جلومو بگیره...ما سختی زیادی کشیدیم تا به اینجا برسیم...خداروشکر...
علیرضا-می دونی کی بود؟
قلبم از جا کنده شد،سرم از حرفش تیر کشید؛سر بلند کردم..علیرضا چی میگی؟!چی می خوای بشنوی؟!منظورت چیه که برادرت ماجرا رو می دونه یا نه؟!تو هنوز نفهمیدی اگر می دونست قیامت به پا می کرد؟!
امیرعلی با لحنی جدی و سرد گفت:
امیرعلی-نه..نخواستم بدونم چون خودمو می شناسم اگر بدونم کیه مطمئن نیستم که از خونش می گذرم یا نه..علیرضا من خودخواهم تموم نگار سهم منه وقتی به گذشته اش فکر می کنم رگ های قلبم می خواد بترکه..اینکه قبل من یکی دیگه دستشو گرفته یکی دیگه... «نفسی با رنجش و عصبانیت از سینه خارج کرد و گفت» استغفرا... جلوی نگار این سوال ها رو نپرسی حالش خراب میشه
علیرضا-خودش اینا رو گفته؟
امیرعلی-اون طفلک که جرئت حرف زدن درموردش رو نداره فقط می دونم اون یارو اونقدر عوضی بوده که با اسم محرمیت هر غلطی خواسته کرده...
علیرضا با صدای لرزون گفت:
علیرضا-چیکـار؟!
امیرعلی-یه عوضی چیکار می کنه؟یعنی دودمان یه دختر معصوم رو به باد دادن،یعنی یه لکه ی ننگ روی دامنش گذاشتن،توی این جامعه ی بدمصّب رها کردن...
علیرضا با صدای گرفته گفت:
علیرضا-حامله بود؟!
امیرعلی شاکی گفت:
امیرعلی-علــیرضا!
علیرضا-بهم بگو..نگار خواهر منم بود
romangram.com | @romangram_com