#دالیت_پارت_145

می خوام تمدید کنم فردا رو
بذار همه بدونند غصمو غصمو غصمو
بذار پروانه شم دورت بگردم
عزیزم عشقم برات بترسم از روزی که منو نداری و ...
از تو آشپزخونه بهش نگاه کردم..چشمام غرق اشک شده بود و تار می دیدم...چشم دوخته بود به ساعتش..همون ساعتی که من براش خریده بودم..با وحشت به امیرعلی نگاه کردم،با خنده ای بانمک و شیرین روی لبش مشتاقانه به علیرضا نگاه می کرد..امیرعلی نخند که اگر بدونی علیرضا به کی فکر می کنه تعصبت خون به پا می کنه...
اومدی توی این خونه که چی..شعر می خونی و یادگاری عَلم می کنی که بگی هنوز عاشقی؟!کدوم عشق..عشق تو مشتی نبود که منو به عرش ببره به موادفروش رسوند..عشق امیرعلی بود که منو بالا کشوند و خانومم کرد...رو برگردوندم،شیطون داره تو خونه ی عشقم لونه می کنه،سر بلند کردم و گفتم:
-خدایا من از امیرعلی دل نمی کنم این گناهو از خونه ام بیرون کن
امیرعلی-مگه عاشق شدی داداش؟!
بند دلم پاره شد،امیرعلی نپرس که پرسیدنشم گناهه..از حرص دندونامو رو هم گذاشتم..داره چوب تو لونه ی زنبور می کنه علیرضا..
علیرضا-امیرعلی، خودشیفتگی از یه عشق محال به وجود اومد...
امیرعلی-ناسیسیوسی که عاشق عکس تو آب خودش شد..
علیرضا-از عشق به تصویر محالی که توی آب می دید و هروقت بهش دست می زد از بین می رفت مرد..این یه افسانه است اما گاهی حس می کنم افسانه نیست،اگر برای من اتفاق افتاد اینکه عشقی داشته باشی ولی محالِ حتما واقعیت بوده نه یه افسانه...
امیرعلی خندید و گفت:
امیرعلی-علیرضا چته؟!گاهی فیلسوف میشی و گاهی مجنون،بالأخره کدوم طرفی هستی؟!بگو گلوت کجا گیر کرده خودم میرم شرف یابیتو می کنم..
با حرص آروم گفتم:
-امیرعلی! «با دل سوخته گفتم» امیرعلی،معصوم من تمومش کن..
امیرعلی-با دل پر اومدی به خونه ام،درد و دل کن داداش که انگاری دوسالی هس دلت پره..
علیرضا پوزخندی زد و گفت:
علیرضا-هر جا این سرا داغ تر است ، آنجا جای قلبِ سوخته ی من است...درست مثل یه رویا بود،یه رویائی که می بینی و غرق درش میشی و وقتی از خواب بیدار میشی می فهمی خواب بوده بعدش ساعت ها توی رخت خواب می مونی که شاید باز خوابت ببره و ببینیش،لمسش کنی،صداش کنی و در آغوشش بکشیش ولی دیگه نه اینکه خوابشو نمی بینی حتی دیگه خوابت هم نمی بره بعد عین یه مرغ پر کنده میشی،هر طرف می دوئی کمتر بهش می رسی چون اون یه رویا بوده و واقعیت نداشته «نفسی با رنج کشید و گفت» امیرعلی این درد منو می کشه،وقتی خیلی بچه بودیم خیال می کردم پری دریا از آب بیرون بیاد،به همون زیبائی ای که در ذهن منه به همون رویائیِ..وقتی بزرگتر شدم می خندیدم،بچگی هامو به سخره می گرفتم ولی یکم که بزرگتر شدم،شدم اینی که می بینی پری دریائی ای که توی رویاهام بود رو دیدم ولی نمی دونستم پری دریائی هم یه جور ماهی لیزِ که اگر نگیریش لیز می خوره و دیگه..دیگه به دستش نمیاری،نمی دونستم...
|||||
دیگه به دستش نمیاری،نمی دونستم...
امیرعلی از ته دل خندید و گفت:
امیرعلی-پس تو شمال عاشق شدی هان؟درست فهمیدم؟!یا فلسفه ی ماهی و ... پیز دیگه ایِ؟!داداش من اون تور سوارختو بدوز این بار به دستش میاری،اصلا این بار من و نگار با هم سه تائی میایم که پری خانوم فرار نکنه هان؟

romangram.com | @romangram_com