#دالیت_پارت_142

بی قرار تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
-بهم قول بده امیرعلی که هیچ وقت...
صدای زنگ اومد..همزمان صدای تلفن هم بلند شد..امیرعلی اشکامو پاک کرد و گفت
امیرعلی-برو در رو باز کن من تلفنو جواب میدم
از جا بلند شدم رفتم آیفن رو جواب دادم ولی هر چی گفتم «کیه؟!» کسی جواب نداد..چادر سرم کردم و رفتم جلوی در..در رو که باز کردم انگار قالب تهی کردم..!!انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کردن..!!انگار نفسام توی گوشم می پیچید..!!گویا دویده بودم..قلبم تو حنجره ام می کوبید...همون قدِ بلند همون چهارشونگی،موهاش دیگه یه دست مشکی نبود تارهای تک و توک سفید میون خرمن مشکی موهاش هویدا بود..چشماش همون نگاهی رو داشت که آخرین بار تو پمپ بنزین دیدم..چشمام از اشک تار شده بود..کاسه ی چشمم لبالب پر از اشک بود..پلک زدم و اشکم فرو ریخت..لبهاش می جنبید و اسمی رو نجوا می کرد..دستمو به در گرفتم که پس نیفتم..چادرم که ول شد نگاهش روی شکمم موند..انگار شکست،زیر لب افسوس وار و شوکه گفت:
علیرضا-وای..واـی..واــی... «تموم لحظه هامون به سرعت نور از جلوی چشمم عبور کرد..رنگش همینطور تغییر می کرد..رگ های کوچیک کنار شقیقه اش متورم شده بود..صداش به زور از حنجره اش اومد بیرون..گرفته و دورگه بود..می لرزید صداش..توی چشمای خیسم با اون نگاه شکست خورده اش گفت» زن امیرعلی شدی؟!!! «صداش به اوج لرزه رسید و با نفس رنج آوری که به زور از سینه اش خارج شد گفت» تو حامله ای!!
تنم می لرزید از حرفاش..از صداش..نگاه نمناکمو ازش گرفتم و صدای امیرعلی اومد:
امیرعلی-نگارجان کیه؟!
به علیرضا نگاه کردم..وا رفت وقتی صدای امیرعلی رو شنید..بلند با تموم قدرتی که در وجودم بود گفتم:
-عَ...علیِ..
علیرضا با صدام سر بلند کرد،با چشماش انگار داشت تموم وجودمو در بر می گرفت..چادرمو جلو کشیدم و یه قدم به عقب رفتم..امیرعلی اومد،علیرضا رو در بر گرفت و به عقب برگشت دست انداخت دور کمرمو با خنده و خوشحالی گفت:
امیرعلی-علیرضا سورپرایز شدی نه؟فکرشو نمی کردی نه؟!
علیرضا به زور لبخند زد و گفت:
علیرضا-نه
امیرعلی-کاملا مشخصه که شوکه شدی تازه من یه خبر خوب دیگه هم برات دارم..اونم اینکه شما داری عمو میشی!!
علیرضا لبخند تصنعیشو پررنگ تر کرد و گفت:
علیرضا-مبارکه «بعد امیرعلی رو در آغوش کشید و گفت» واسه همه چیز تبریک «به چشمام چشم دوخت و گفت» برای ازدواجت با نگار..برای پدر شدنت..برای زندگی مستقلت..برای متخصص شدنت..برا همه چی تبریک میگم داداش..تو زندگی رو بُردی پسر!
چشمامو بستم و امیرعلی گفت:
امیرعلی-بریم تو..صبحونه که نخوردی؟!هـان؟!
علیرضا-نه هنوز
رفتیم داخل خونه و رفتم لباسمو عوض کردم بعد به آشپزخونه رفتم دیگه عقلم کار نمی کرد و قلبم سست و نامیزون می کوبید و دستامم می لرزیدن...محکم باش نگار،نباید امیرعلی بفهمه،دیدی چطوری نگاهم کرد،تو دیگه زن برادرشی،اون منو ترک کرد،حاضر نیستم حتی یه لحظه به امیرعلی ترجیحش بدم،بر می گرده کانادا می دونم،هنوز همه چیز رو به یاد داره،موهاش دارن سفید میشن،جا افتاده،شکسته شده،سمانه رو چرا نیاورده؟!واقعا جدا شدن؟!!از نگاهش بیزارم،قلبمو عذاب می ده،سر انگشتام تر و یخ کرده است،پشتم می سوزه،سینی چای رو برداشتم از در آشپزخونه اومدم بیرون،علیرضا چشم دوخت به شکمم و آهسته گفت:
علیرضا-کی به دنیا میاد؟
امیرعلی-بیست و چهار روز دیگه

romangram.com | @romangram_com