#دالیت_پارت_141

امیرعلی خندید و گفت:
امیرعلی-همین که تو توی خوابم درد می کشیدی برای من بدتر از درد زایمان بود
لبخندی زدم،دست روی گونه اش کشیدم و کف دستمو بوسید و گفتم:
-وقتی همه چیز آرومه می ترسم امیرعلی..می ترسم یه طوفان به پا بشه...
امیرعلی اخمی کمرنگ کرد و گفت:
امیرعلی-مگه قول ندادی الکی نگران نباشی؟!
-دست خودم نیس دلم عین سیر و سرکه می جوشه
امیرعلی دستی روی شکمم کشید و گفت:
امیرعلی-وقتی به دنیا بیاد همه چیز آروم تر از اینی که هست میشه،چون اون موقع یه خونواده ی واقعی هستیم و کسی نمی تونه جلوی پیوند و صمیمیتمونو بگیره...
لبخندی با عشق زدم و گفتم:
-امیرعلی «نفسی کشیدم و گفتم» دستت درد نکنه
امیرعلی از ته دل خندید و گفت:
امیرعلی-به خاطر بچه؟!
با اخم و خنده گفتم:امیرعلــی! «امیرعلی سری تکون داد و گفتم» به خاطر زندگی ای که بهم دادی..به خاطر اعتمادت..به خاطر اینکه ارزش عشق برات بیشتر از تعصب بود؛من یه تار موی تو رو با هیچ کس عوض نمی کنم...
امیرعلی-می خواستم علیرضا رو سورپرایز کنم که یهو تو رو ببینه ولی دیشب که نینا زنگ زد و گفت حالت بده نفهمیدم چطوری از جا بلند شدم و هول کردم و بابا هم بدتر از من،خلاصه دست تو دست هم لو دادیم ماجرا چیه...
حس کردم تپش قلبم اونقدر اومد پائین که الأن قلبم می ایسته..صدای نفسام توی گوشم می پیچید..با هیجان و ترس..انگاری روحم از تردیدی که داشتم می خواست از تنم جدا بشه..تنم از درون می لرزید و امیرعلی با هیجان و خوشحالی از علیرضا تعریف می کرد..با لکنت پرسیدم:
-فهمید..؟!فهمید...من با توأم؟!
امیرعلی با یه حالی گفت:
امیرعلی-باباجون گفت که من ازدواج کردم... «انگار که یه لحظه قلبم از این حرف گرم شد..حتما دیگه علیرضا سراغم نمیاد چون فکر می کنه دیگه با امیرعلی ام و میوه ی ممنوعه ی ممنوعه...امیرعلی با خنده گفت» ولی نگفتیم تو زن منی..! «تا جمله اش به پایان رسید گویا جونم وا رفت و به امیرعلی مأیوس وار نگاه کردم که گفت» آنچنان هم لو ندادیم..گذاشتیم یه قسمت ماجرا سِکرِت بمونه..فکر کن بیاد ببینه زن ای که گفتم توئی..تازه من دارم بابا هم میشم!!
به شکمم نگاه کردم..بچه ام توی شکمم تکون می خورد..صدای خودم توی گوشم پیچید..«علیرضا تو برام سنبل عشقی»..اون صبح،اون صبحی که اولین روز بعد بودن با علیرضا براش صبحونه آماده کرده بودم یه لحظه وحشت سر تا پای علیرضا رو گرفت چون ترسیده بود حامله بشم..من حامله ام و پدر بچه ام امیرعلیِ برادر همون علیرضا..امیرعلی شکممو می بوسید..صورتم خیس شد..من چیکار کردم!؟اگر یک صدم درصد ماجرا فاش بشه هم رابطه ی دو برادر هم رابطه ی خودم با امیرعلی هم زندگیمو،زندگی بچه امو،زندگی خونوادگی هر دو طرفو بهم می زنم...امیرعلی بدون اینکه سر بلند کنه گفت:
امیرعلی-نگار اسم پسرمونو چی می خوای بذاریم؟!
«علیرضا؟من از اسم هائی خوشم میاد که دو تائی باشه..تنگ هر اسمی از پسر دوست دارم یا امیر باشه یا محمد یا رضا...میشه وقتی با سمانه بچه دار شدید اسمشو بذاری "محمدسام" ؟!»
امیرعلی-نگـار؟! «اشکامو پاک کرد و گفت» چیه عزیزم؟!! «بوسیدمش..نمی خوام از دستش بدم..امیرعلی صورتمو به احاطه ی دستاش درآورد و نگران گفت» چرا بی تابی می کنی نگار؟!

romangram.com | @romangram_com