#دالیت_پارت_140
-من خوبم علیرضا اومد؟
امیرعلی-نه پروازش تأخیر داره...
-تأخیر داره؟!یعنی کی میرسه؟
امیرعلی-چرا اینقدر نگرانی؟!گفتن نیم ساعت چهل و پنج دقیقه تأخیر داره...
-باشه رسید خبرم کن
امیرعلی-باشه،دلواپسی؟!میرسه نگران نباش زن برادر مهربان
خندید و خداحافظی کرد...
نینا-چی شد؟تأخیر داره؟!
-آره چهل و پنج دقیق ی دیگه،چهل و پنج سالِ انگار!زمان نمی گذره..
نینا شاکی و جدی گفت:
نینا-بخوای اینطوری کنی خودتو به امیرعلی لو دادی ها..!
با وحشت به نینا نگاه کردم و گفتم:
-خدا نکنه بفهمه
چشم از ساعت بر نمی داشتم سر چهل و پنج دقیقه زنگ زدم ولی بازم تأخیر داشت و هر تأخیر منو یه بار دیگه به جهنم دعوت می کردند..تنم خیس عرق بود،از دلواپسی زیاد تنم خیس شده بود!دست و پام یخ زده بود و نینا هم از دلواپسی من داشت پس می افتاد...بالأخره علیرضا ساعت پنج رسید ایران...
خدا می دونه چی بهم می گذشت..سوالات تکراری مغزمو می خوردن و انگار بچه ام هم مثل من بی تاب بود،حالم همینطور نامساعد و نامساعدتر می شد تا ساعت دوازده شب که امیرعلی بیاد من بی جون و بی حال روی تخت افتادم؛امیرعلی اونقدر نگران شده بود که تا حالا اینقدر نگران و مستأصل ندیده بودمش،بیچاره به خاطر حال من مجبور شده بود برگرده خونه و از دیدن علیرضا در وقت بیشتر بگذره..اونقدر حالم بد بود که نتونستم ازش درمورد علیرضا بپرسم...
با اینکه اون روز شنبه بود ولی امیرعلی مرخصی داشت و بیمارستان نرفته بود..صبح که از خواب بیدار شدم حالم خیلی بهتر شده بود بخاطر اینکه امیرعلی کنارم بود از استرسم کمتر می کرد،از جا بلند شدم تا بساط صبحونه رو مهیا کنم..بعدش امیرعلی رو صدا کردم،با اولین صدا از جا پرید و هول شده گفت:
امیرعلی-چیه؟دردت گرفته؟؟
خندیدم و گفتم:
-دردم گرفته بود اینطوری آروم صدات می کردم؟!خواب دیدی؟!
دستی روی موهاش کشید و کمی چشمهاشو مالید و گفت:
امیرعلی-آره تا صبح خواب درد زایمان تو رو می دیدم...
خندیدم و گفتم:
-دیدی یا کشیدی؟!
romangram.com | @romangram_com