#دالیت_پارت_139
امیرعلی نگران گفت:
امیرعلی-مطمئنی خوبی؟
-آره عزیزم نگران نباش من از پس پسرمون بر میام
امیرعلی زنگ زد به نینا تا بیاد پیشم و بعد آماده شد..بعد اومدن نینا به طرف فرودگاه رفت...
نینا-چرا امروز رنگ و روت اینطوریِ؟!!
-نینا دارم سکته می کنم..علیرضا!
نینا-علیرضا چی؟علیرضا برادر شوهرتِ والسلام..
-آره ولی علیرضا از سمانه جدا شده داره مجرد میاد
نینا شاکی گفت:
نینا-که چی نگـار؟!
-امیرعلی نگفته با منه،علیرضا میاد و منو می بینه یه وقتی حرفی نزنه!؟خب خاطره ها زنده میشه..وقتی داشت می رفت عاشق اون بودم وقتی داره بر می گرده عاشق برادرشم...
نینا-نگار تو یه مرد تو زندگیته اونم امیرعلیِ که بچه اش تو شکمته اینو از ذهنت و قلبت دور نکن..
-دلم داره عین سیر و سرکه می جوشه..
نینا-مسلما اگر علیرضا ماجرا رو بفهمه خودشو هرگز پیش برادرش خراب نمی کنه پس الکی غصه نخور..
-آره راست میگی
طول و عرض خونه رو با قدمام متراژ می کردم ولی فکر این دو برادر از ذهنم دور نمی شد،نینا یه کم صبر کرد و نگاهم کرد و بعد بلند شد منو گرفت و نشوند و گفت:
نینا-مُردی اینقدر راه رفتی
-فرح خانوم اگه بفهمه چـی؟!
نینا-نگـار!تو حامله ای ها،امیرعلی منو می کشه اگر اتفاقی برات بیفته،بس کن یه کم توکل کن به خدا
ساعت همین که دو شد انگار شد مرغ سر کنده،دلم شد رخشور خونه..از استرس داشتم پس می افتادم،دستام چطور می لرزید و چشم از ساعت دیواری بر نمی داشتم و زیر لب هی می گفتم «علیرضا رسید..اومد ایران..علی اومد..حالا چی میشه..چه اتفاقی می افته..؟!» طاقت نیاوردم و تلفن رو برداشتم زنگ زدم به موبایل امیرعلی که بعد اولین بوق تلفنشو جواب داد:
امیرعلی-نگار جان؟
-امیرعلی!سلام،علیرضا اومد؟
امیرعلی-تو خوبی؟حالت خوبه؟
romangram.com | @romangram_com