#دالیت_پارت_137

-نه بخواب وای خدایا کی راحت میشم؟
امیرعلی با همون صدای خواب آلود گفت:
امیرعلی-بیست و پنج روز دیگه...ساعت چنده نگار؟
به ساعت نگاه کردم و گفتم:
-نه و نیم
امیرعلی یهو از جا پرید و گفت:
امیرعلی-اوه..اوه..
-چیشد؟!!
امیرعلی-مگه بهت نگفتم؟!علیرضا امروز میاد... «قلبم انگار یه لحظه وایستاد..حس کردم سطل آب یخ روی سرم ریختن،یه لحظه تنم سست شد و امیرعلی نگران گفت» نگــار!!؟
نفسم از سینه ام با رنج خارج شد..داره میاد،تموم خاطرات زندگی بسیار بسیار کوتاهم با علیرضا اومد توی ذهنم،صدای علیرضا تو گوشم پیچید،حس کردم افکارم به علیرضا جسممو لمس کرد،تنم مورمور شد،یعنی چی میشه؟!من حامله ام از برادرش،امیرعلی نفهمه..علیرضا داره با سمانه میاد؟میاد بمونه یا بر می گرده؟امیرعلی..امیرعلی چی میشه؟!صدای علیرضا توی گوشم پیچید وقتی آخرین بار توی پمپ بنزین دیدمش و اون روز عروسیش بود و وقتی من داشتم از عشقش دیوونه می شدم و به خاطرش معتاد شده بودم و اون می گفت «تو خودت خواستی...» دستام،تنم،پاهام می لرزیدن..صورتش از جلوی چشمم دور نمی شد..امیرعلی اومد دستش تا بهم رسید و بازوهامو گرفت یه لحظه فکر کردم علیرضاست،با وحشت یه قدم به عقب رفتم و دستشو پس زدم!نفسام تک تک از سینه ام خارج می شدند..امیرعلی صدام کرد اونقدر تا به حال برگشتم،نفسم از حبس سینه ام خارج شد و زیر لب گفتم:
-امیرعلی
امیرعلی-جـانم؟!چی شد؟!!!
امیرعلی عشقم..عشقی که به تو دارم قابل قیاس با عشق کودکانه ام به علیرضا نیست،اگر اسم احساسم به علیرضا عشق بود پس احساسم به تو جنونِ..عزیزم تو جون منی..امیرعلی رو در آغوش کشیدم و امیرعلی با تعجب گفت:
امیرعلی-نگار خوبی؟!
-امیرعلی من خیلی دوستت دارم،من خیلی عاشقتم..هر..هر اتفاقی که بیفته یادت باشه امیرعلی عشق تو محاله توی قلبم رنگ ببازه و هرگز کسی یه صدم من نمی تونه عاشقت باشه،من هر روزمو به خاطر وجود تو سر می کنم،اگر چیزی تو زندگیم هست و برام معنا داره حتما می بایست به تو مربوط باشه تا برام دارای ارزش باشه،امیر حرفام هرگز یادت نره حتی وقتی به نقطه ی صفر می رسی وقتی دیگه برات مفهوم و اهمیتی ندارم،ازم زده شدی ازم گرفتنت یا دور شدی،هیچ وقت یادت نره و هرگز به عشقم شک نکن...
امیرعلی لبخندی زد،موهامو نوازش کرد و گفت:
امیرعلی-منم دوستت دارم عزیزم،حالا چرا ترسید؟!
مستأصل تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم:
-اگر این دنیا بخواد تو رو ازم بگیره حتی یه صدم ثانیه هم نمی خوام توش زندگی کنم،دنیا وقتی دنیاست که تو شوهرم باشی...
امیرعلی پیشونیمو بوسید و دستشو روی شکمم گذاشت و گفت:
امیرعلی-نگران نباش اینطوری پسرمون ناآروم میشه،همه چیز به روال عادی و عالی پیش میره فقط یه کم صبر کن..
به خودم جرئت دادم و سریع اونقدر سریع که صدای خودمم به گوشم نرسه پرسیدم:
-علیرضا با سمانه میاد؟

romangram.com | @romangram_com