#دالیت_پارت_136
تا دکتر رفت امیرعلی بهم نزدیک شد و گفت:
امیرعلی-باید خیلی مراقب خودتو پسرمون باشی...
امیرعلی یه ماشین از آژانس بیمارستان برام گرفت و خودشم بیمارستان موند که بره سر شیفتش..تا رسیدم خونه زنگ زدم به نینا و جریان بارداریمو کامل توضیح دادم و نینا هم کلی سفارش های ریز و درشت کرد و آخر هم گفت:
نینا-به مامان اینا کی میگی؟
-راستش امیرعلی گفته «نمی خوام جریان دفعه ی قبل پیش بیاد»!
نینا-نباید آتو دست هرمان اینا بدیم،اینطوری هم دیر خبر بدی کلی ماجرای پیش بینی نشده رخ میده..
-نینا می دونی که من نمی تونم زیاد رو حرف امیرعلی حرف بزنم
نینا-من باهاش صحبت می کنم..
-نینا میشه درمورد عقدمون هم صحبت کنی؟
نبنا-الأن نه خواهر ولی اینو بدون که امیرعلی اگه نمی خواستت ازت بچه هم نمی خواست،بذار خبر بارداریت بپیچه بعد...
-خودمم همین فکر رو کردم که آرومم
نینا-مراقب خودت باش،هر چی هم خواستی بهم زنگ بزن برات درست کنم...
خندیدم و گفتم:
-من یه زن باردار بی خرجم،چیزی هوس نمی کنم..ویار ندارم اصلا...
نینا-خوش به حال امیرعلی!خداحافظ خواهری
کم کم خبر بارداریم به گوش خونواده هامون رسید،خونواده ی من با یه حس دوگانه بهم چشم دوخته بودند..نگرانی و بی تکلیفی از اینکه آخر سر امیرعلی با من چیکار می کنه و از اون طرف یه خوشحالی از اینکه دارم بچه دار میشم که صد در صد حس دومو فقط وقتی امیرعلی بود و از ترس اینکه امیرعلی دیگه منو نیاره پیش مامانم بذاره و بره،داشتن...دیگه مامان هر روز و یک روز در میون خونمون بود،به سفارش منو نینا هم اصلا نمی بایست درمورد وضعیت محرمیتمون با امیرعلی حرف می زد...
از وقت امیرعلی فهمیده بود باردارم خیلی آروم تر و نرم تر و با اعتماد تر باهام رفتار می کرد،دوباره کلیدمو بهم داده بود،حتی بعضی شب ها می گذاشت خونه ی مادرم بمونم؛از خونواده ی امیرعلی،باباجون که اونقدر خوشحال شده بود که همون روزی که فهمید کلی هدیه برای منو بچمون خرید و اومد خونمون ولی مادر امیرعلی یه زنگ ناچیز هم نزد ولی یه شب امیرعلی رو تنها خواست که باهاش صحبت کنه و وقتی که امیرعلی برگشت با اینکه خیلی خودشو کنترل می کرد ولی معلوم بود خیلی عصبیه..!
حس می کردم زندگیم رنگ گرفته هر روز صبح که بیدار می شدم انگار زندگی رنگش قشنگ تر از روز قبل بود،درست عین یه خونواده شده بودیم..
امیرعلی که می دیدم هر روز اعتمادش بهم بیشتر و بیشتر میشه و به من نقش زیادتری تو زندگیش میده نفسم چاق تر می شد و اعتماد به نفسم بالاتر می رفت و از پیش بیشتر عاشقش می شدم،عاشق زندگیمون اونقدر که حاضر نبودم این زندگی رو با چیزی عوض کنم،این آرامش که مدت ها دنالش بودم،این عشق حلال و زیبا روی تموم تلخی های گذشته ام رو می پوشوند و محو می کرد و بهم این احساس رو می داد که انگار همیشه خوشبخت بودم و کنار امیرعلی بودم فقط چند تا کابوس تلخ منو آزار داده بود...مامان هم از اینکه می دید دوباره می خندم و خوشحالم از حس و حال من خیلی از تفکرات و نظراتش نسبت به زندگیم عوض شده بود..نه مامان بلکه همه ی اعضای خونواده ام اونقدر که علاوه بر اینکه مامان بیشتر روزای هفته رو خونمون بود برادرام و نینا هم همینطور؛وقتی امیرعلی همه چیز رو نرمال و خوب می دید بهم می گفت «وقتی پسرمون به دنیا بیاد همه چیز بهتر میشه،ما هم مثل بقیه ی زن و مردا با آسایش و بی استرس زندگی می کنیم،تلخی های گذشته رو به هم می بخشیم و همه ی فکر و ذکرمون میشه آینده ی پسرمون...»
تموم حرفای امیرعلی بوی تشکیل خونواده ی دائم می داد که این برای من یعنی بشارت دادن به بهشت بود..دست از پا خطا نمی کردمکه هیچ دقیقا همونطوری رفتار می کردم که امیرعلی می خواست تا روی تصمیمش مصمم تر بشه..همه چیز عالی پیش می رفت تا وقتی که من وارد نه ماه شدم...
اون روز صبح جمعه بود و امیرعلی جمعه ها سر کار نمی رفت از روی تخت خواستم بلند بشم ولی اونقدر سنگین شده بودم که یه کار ساده مثل از جا برخاستن برام عین کوه کندن شده بود،امیرعلی از پشت سرم گفت:
امیرعلی-کمرتو خم نکن به شکمت فشار میاد،بیام کمکت؟..بیام؟!
نفسی کشیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com