#دالیت_پارت_133
امیرعلی-خدا می دونه،خوش گذرونی،خدا داده به سمانه،آزادی...
باباجون با لحن شاکی گفت:
باباجون-امیرعلــی!
امیرعلی توجیه گرایانه گفت:
امیرعلی-تهمت نمی زنم باباجان ولی ما که سمانه رو خوب می شناسیم «به من نگاه کرد و گفت» میوه ت رو بخور
با نگرانی گفتم:
-تو هم بخور..میخوان برگردن؟!
امیرعلی-علیرضا داره کاراشو راست و ریس می کنه...
|||||||||||
قلبم هري ريخت..واي قلبم چه تپشي گرفت!اگر بياد و ببينه من با اميرعلي ازدواج کردم چي؟!
الان حامله ام نمي تونه کاري بکنه..چيکار؟!اون منو نمي خواست من بودم که مي خواستمش..اگر اميرعلي رو ببينه که با هم زندگي مي کنيم چه فکري مي کنه؟!اميرعلي منو خواست..اينو که عليرضا نمي دونه..به خاطر اميرعلي هم شده حرفي نمي زنه الأن ديگه همه چيز تموم شده وقتي بچه به دنيا بياد..اميرعلي خواه ناخواه عقدم مي کنه..اميرعلي بهونه مي خواد براي عقد دائم که مادرش نتونه حرفي بزنه يا فک و فاميلشون و ...باباجون هم که همينطوري داره قند تو دلش آب ميشه،اميرعلي بفهمه هر دومونو مي کشه!نه نمي فهمه عليرضا جونش به اميرعلي وصله..اگر بياد و ببينمش و اتفاقي براي حال و روزم بيفته چي؟!!ازش نفرت دارم ولي مي ترسم ببينمش..زندگيم اميرعليه،مي دونم که چقدر عاشقشم،قلبم اونقدر وابسته ش هس که اين بچه رو اول براي داشتن اميرعلي مي خوام بعد براي وجود خودش،اين حرف از حقيقت جدا نيست..ولي بازم مي ترسم...
اميرعلي-نگار؟!تو فکر چي هستي؟!ميوه اتو بخور..سر بلند کردم ديدم اکرم ريزبينانه داره نگاهمون مي کنه..به مريم که کنارش نشسته بود نگاه کردم يه لبخند پر از مهربونی زده بود..به نینا نگاه کردم که با شیظنت یه خنده روی لبش بود..به مامان که نفر چهارم بود نگاه کردم،غرق نگرانی بود که موجی از آرزو و آمال توی چشماش بود..هرمان و بهزاد انگار شده بودند همون رفیق های بچگی های امیرعلی که از هر طرف حرف می زدند و بحثشون که گرم می شد به کسی امان حرف زدن نمی دادند..به باباجون نگاه کردم،سخت به بحث پسرا گوش می داد..خدایا من این خونواده رو از دست نمی دم..کلی غصه پشت سر گذاشتم تا این آرامش به دست اومد..خدایا دستمو بگیر نذار زمین بخورم..من این خونواده رو برای همیشه تا آخر عمر می خوام،نمی خوام با اومدن علیرضا همه چیز دوباره بهم بخوره...
به امیرعلی نگاه کردم،اونقدر دوستش دارم که تو زندگیم کسی رو اینطوری دوست نداشتم،شیرمرد زندگیمه،منو با تموم مشکلاتک خواسته،بهم یه بچه داده که فقط برای عشقش بهونه داشته باشه وگرنه امیرعلی چه نیازی به بچه از من داره؟!می شناسمش،میخواد یه دلیل محکم داشته باشه چطوری این مرد با مرام رو به برادر بی معرفتش ترجیح بدم!اگر از دستش بدم می میرم و این برام مثل روز روشنه...
کم کم همه از جا بلند شدند و راهی رفتن شدند..وقتی خداحافظی می کردیم نینا رو که بغل کردم دم گوشش گفتم:
-نینا یه چیزی میگم کسی نفهمه ها
نینا-چی؟!
-من حامله ام!
نینا منو از آغوشش کشید بیرون و با تعجب ولی با شوق نگاهم کرد و لبخندی بهش زدم،به امیرعلی نگاه کرد و امیرعلی که فهمید چی به نینا گفتم خندید...
نینا-حسابتونو می رسم بدجنس ها
مامان-چی شد؟!
نینا-هیچی،یه چیزی بین ما سه نفره...
از دم در اومدیم برگردیم یه چیزی تو شکمم تکون خورد با وحشت دست امیرعلی رو گرفتم و امیرعلی گفت:
امیرعلی-چی شد؟!
romangram.com | @romangram_com