#دالیت_پارت_132

لبخندی شیرین زد و کمرمو نوازشی کرد و گفت:
امیرعلی-فردا می برمت سونوگرافی بعد بگو
با شوق بیشتر گفتم:
-نه الأن!
امیرعلی با خنده دقیق چشماشو دوخت به چشمام و بهم نزدیک شد و ... این دفعه با نگاهی مملو از دلسوزی خــاص نگام کرد که مامان صدامون کرد..سریع بی بی چک رو انداختم تو سطل زباله ی اتاق و مامان درو باز کرد و گفت:
مامان-حالت بد تر که نشد؟خوبی؟
-نه..آره خوب شدم
مامان با تردید نگامون کرد تو چشمای جفتمون شوق برق میزد،لحظه ای ناب بود مامان ناباورانه گفت:
مامان-بیائید شام...
اومدیم سر سفره..وای از ذوقم نمی تونستم غذا بخورم!دست گذاشتم روی شکمم،من یه بچه دارم!یه موجود کوچولو توی شکمم هس که از امیرعلیه..چی ازین بهتره یعنی؟!هیچی..این بچه کلید خوشبختی منه،راه رسیدن کامل به امیرعلی..وای کی به دنیا میای عزیزم؟بچه ی منه این بچه ی من و امیرعلیِ این عالیه خدایا من دارم مادر میشم..شکرت خدا شکــر..این بچه رو باید هر جور شده نگه دارم نباید بذارم مثل دو تای قبلی از بین بره..به جونم وصلی عزیزم..من مراقبتم...
مامان-نگــار؟دلت درد می کنه؟!
دستمو سریع از روی شکمم برداشتم و گفتم:
-نه
امیرعلی بهم نگاه کردحتی طرز نگاهش هم فرق کرده،رنگ نگاهش اونقدر گرم شده که به سرعت نور گرماشو به قلبم انتقال میده..ما داریم ی خونواده ی کامل میشیم...امیرعلی برام غذا کشید و گفت:
امیرعلی-خوب غذاتو بخور
لبخندی بهش زدم و با رضایت نگاهم کرد،اونم مثل منه مطمئنم اونم منتظر بود که هر دومون سامون بگیریم..به همه ی اطرافیان زندگیمونو ثابت کنیم..اونقدر از فهمیدن بارداریم شوق داشتم که حتی بی حالیم هم نمی تونست جلوشو بگیره..تا آخر شب که مهمونا رفتن خنده از رو لبم جمع نشد،خونواده ام هم سعی می کردند خودشونو آروم و منطقی به امیرعلی نشون بدن ولی امیرعلی به خاطر رفتار جدید اونا نبود که باهاشون مقابل به مثل خوب رفتار می کرد به خاطر اتفاق خوبی بود که برامون افتاده بود..همه بعد شام دور هم نشسته بودیم و چای و میوه می خوردیم که امیرعلی یه پیش دستی برداشت و چند تا میوه گذاشت توش وبرگشت کنارم نشست و هرمان گفت:
هرمان-از علیرضا چه خبر؟!
قلبم هری ریخت..با وحشت به امیرعلی نگاه کردم یه لحظه حس کردم امیرعلی می دونه چی بین منو علیرضا بوده و الأن قاطی می کنه ولی وقتی امیرعلی رو آروم دیدم یادم افتاد که همه چیز تو سینه ی منو نینا عین رازه،نینا نگران نگاهم کرد و با چشماش بهم فهموند که خودمو حفظ کنم...
باباجون-اتفاقا دیشب زنگ زده بود،اون موقع که بهش می گفتیم تو خارج از ایران و جدا از ما نمی تونی زندگی کنی می گفت «موفقیت من در خارج از ایرانِ» ؛من بچه امو می شناسم این حرفا حرف علیرضا نبود...
امیرعلی-سمانه تو سرش انداخته بود،سمانه اهل خارج بود وگرنه علیرضا که چندسال هم برا درسش اونور بود ولی تا درسش تموم شد برگشت...
بهزاد-اینور برای یه پزشک خیلی احترام قائلند
اکرم-سمانه اونور چیکار می کنه؟
امیرعلی ظرف میوه ی پوست کنده رو گذاشت پیش روی منو گفت:

romangram.com | @romangram_com