#دالیت_پارت_131
امیرعلی-نبضت که میگه حامله ای! «قلبم انگار شارژ شد از جا تا اومدم بلند بشم امیرعلی گفت» آروم..فشارت پائینه هنوزا..
-تو کشو..تو کشو یکی دارم امیرعلی
امیرعلی-هیس..نمی خوام جریان اون دفعه به یه شکل دیگه اتفاق بیفته
بلند شد از تو کشو بی بی چک رو آورد بهم داد و آرنجمو گرفت و کمک کرد به طرف سرویس اتاق برم..تو دلهم هزار مرتبه خدا رو صدا کردم که حامله باشم..اگر حامله می شدم همه چیز تغییر می کرد..این از پا قدم باباجون ایشاا.. خیره ایشاا..
امیرعلی درو زد و گفت:
امیرعلی-نگـار!
درو باز کردم دو تائی زل زده بودیم به بی بی چک..یه لحظه سرمو بلند کردم دیدم مشتاق تر از من داره بی بی چک رو نگاه می کنه..قلبم قرار گرفت اونم همینو می خواد سرشو بلند کرد با ذوق گفت
امیرعلی-حاملـه ای!
قلبم هری ریخت حس کردم خونم تو رگ هام به جریان افتاده..صورتشو به احاطه ی دستام درآوردم و قبل از اینکه من آغازکننده باشم اون بود که سریع تر از من نزدیک شد و ...
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و گفتم:
-خدا رو شکر من حامله ام
انگار نازا بودم که اینقدر خوشحال شده بودم ولی بنظرم برای من بارداریم مهم تر از بارداریِ هر زنی هس...
امیرعلی-هیس به کسی نگی ها
با ذوق گفتم:
-به نینا چی؟!
با خنده گفت:
امیرعلی-نمی تونی خودتو نگه داری؟!
با هیجان لب زیرمو گزیدم و گفتم:
-نه باید به یکی بگم
امیرعلی با هیجان کنترل شده گفت:
امیرعلی-بی بی چک هم خطا داره
با امید زیاد و انرژی گفتم:
-نبضم که نداره
romangram.com | @romangram_com