#دالیت_پارت_130
بهزاد-هــیس بذارید توجه کنه...
امیرعلی-آب قند رو بده..اون نمک دونم بده بی زحمت..
نمک هم ریخت توی آب قند که گفتم:
-من حالم بد میشه اینطوری نمی تونم بخورم بدم میاد..
امیرعلی از تکیه به در یخچال خارجم کرد و لیوانو جلوی دهنم گرفت و گفت:
امیرعلی-حالا یه قلوپ بخور..فشارت پائینه.. «یه کم از آب قند و نمک خوردم و امیرعلی آرنجمو گرفت و گفت» بیا یه کم دراز بکش..
مامان همچنان دلواپس پرسید:
مامان-فقط افت فشار بود؟
امیرعلی با عجله و تند گفت:
امیرعلی-آره آره
اومدم بلند بشم که چشمم به در باز قابلمه افتاد و گفتم:
-بذار غذا رو بکشم...
امیرعلی شاکی و یکه خورده گفت:
امیرعلی-داری از حال میری غذا میخوای بکشی؟!
نینا حق بجانب گفت:
نینا-من می کشم تو برو دراز بکش
به کمک امیرعلی ایستادم ولی خونه دور سرم می چرخید...روی تخت دراز کشیدم و امیرعلی گفت:
امیرعلی-چند وقت عقب انداختی؟!
با گنگی گفتم:
-اصلا عقب ننداختم که!!!
امیرعلی-بی بی چک داری؟!
قلبم هری ریخت و یکه خورده گفتم:
-حـامله ام؟!!!
romangram.com | @romangram_com