#دالیت_پارت_129

-وقتی آرومی موجودی از تو مهربون تر..آروم تر..صبور تر..دوست داشتنی تر وجود نداره ولی وقتی عصبانی هستی قسم می خورم برای من تو دنیا چیزی از صورت عصبی تو ترسناک تر نیست...
امیرعلی پشیمون و با نگاهی مترحّم و دلسوز نگاهم کرد و دستمو گرفت میون دستاش و گفت:
امیرعلی-نگار..دست خودم نیست وقتی آرومم که حس کنم قلمروم امنه..من اینطوری ام نمی تونم خودمو تغییر بدم..تحصیلاتم،منصبم،شغلم،سنم،جایگاهم هر چیزی که فکرشو کنی هیچ تأثیری روی اخلاقم نداشت..نمی خوام اذیتت کنم فقط می خوام مطمئن باشم.. «توی چشمام نگاه کرد؛عمیق..سوزان..با حسی پر رنگ و گرم گفت» که مال منی...
لبخندی کمرنگ و تلخ زدم و به دستامون نگاه کردم،منم دلم می خواد اون مال من باشه..معادله ی سختی نبود ولی برای رسیدن به جواب آخر گویا باید هفت خوان رستم رو سپری می کردیم!!
داشتم غذا رو می کشیدم که اونقدر حس ضعف و خستگی کردم که کفگیر و دیس رو روی اجاق گاز گذاشتم و همونجا روی زمین نشستم تو آشپزخونه..مامان،نینا،مریم،اکرم و حتی بچه ها هم بودند اما کسی نفهمید حالم بد شد،در آشپزخونه باز بود و باباجون دقیقا در زاویه دید آشپزخونه نشسته بود که تا دید من رو زمین ولو سدم با هول گفت:
باباجون-نگار جـان چی شد؟!
سرمو بلند کردم دیدم امیرعلی همچین دوید که فرش روی سرامیک سر خورد و نزدیک بود بخوره زمین!اومد تو آشپزخونه..مامان با ترس گفت:
مامان-چرا رنگت اینطوری شد مامان؟امیرعلــی؟!
نینا کنارم چمباتمه زد و کنار دست امیرعلی که روبروم دوزانو نگران قصد معاینمو داشت قرار گرفت و با دلهره دستمو گرفت و گفت:
نینا-نگار خوبـی؟!
مریم که بالا سر نینا ایستاده بود رو به امیرعلی پرسید:
مریم-آب قند درست کنم؟
اکرم هم که پشت سر مریم ایستاده بود مثل مریم از امیرعلی پرسید:
اکرم-پنجره رو باز کنم؟!
آرنج امیرعلی رو که جلوی روم چمباتمه زده بود رو گرفتم..چشمام سیاهی می رفت،امیرعلی گفت:
لمیرعلی-نگار؟الأن حالت چطوره؟ «نبضم رو گرفت..یه بار..دو بار..دست راستم..دست چپم..دقیق تر معاینه ام کرد و بعد رو به نینا گفت» نینا دستگاه فشارسنج منو از پاتختی میاری؟
نینا سری تکون داد و بلند شد...مامان مستأصل و دست پاچه گفت:
مامان-چی شده امیرعلـی؟چرا حالش یهو اینطوری شد؟!
امیرعلی توی چشمام عمیق و متفکر نگاه کرد و آروم گفت:
امیرعلی-نترسید از فشار خستگیه..
نینا فشارسنج رو آورد و همه دور سرم جمع شده بودند و زل زده بودند به فشارسنج و مریم آماده باش لیوان آب قند هم می زد،هرمان گفت:
هرمان-چنده؟
مامان-پائینه؟

romangram.com | @romangram_com