#دالیت_پارت_128

سیروس-گفتی نگار فرار کرده هـان؟!
باباجون-ما برای اتمام درست جشن گرفتیم پسرم..
امیرعلی-پس سورپرایز بود؟!نگار هم نگفته بود..
بهم نگاه کرد یه لبخند با رضایت به روم زد..یه رضایت خــاص..ای کاش اون شب مهمونی هیچوقت اتفاق نمی افتاد،من همین رضایتو همیشه ازش می خواستم
نینا-دیگه می گفت که سورپرایز نبود!
امیرعلی-دیدم صبح زود بلند شد آخه نگار تا ده یازده می خوابه..!
دوباره لبخندی پررنگ تر به روم زد..
هرمان-نچ نچ نچ..خجالت نمی کشی؟!زن هم تا یازده می خوابه؟!
لبخندی تلخ زدم و از میون جمعیت اومدم بیرون و امیرعلی منو با چشماش دنبال می کرد و بعد دنبالم راه افتاد..به آشپزخونه رفتم و صدام کرد:
امیرعلی-نگـار؟
لحنش دلجویانه بود،به آرومی و مأیوسانه گفتم:
-فکر کردی باز کج رفتم و خطا کردم؟!
شونه هامو گرفت به طرف خودش برگردوند،جستجو گرانه توی چشمام نگاه کرد و به سر انگشتاش روی سرشونه هام فشاری کوچیک داد و به آرومی گفت:
امیرعلی-نه اینطور نیست...
به تلخی لبخندی زدم و آروم مثل خودش گفتم:
-من لحن صداتو حفظم امیرعلی،حاشا نکن
موهامو آهسته از رو پیشونیم به عقب پس زد و با مهربونی ای خاص و گرم گفت:
امیرعلی-نگران شدم...
ناباورانه نگاش کردم،باز همون لبخند تلخ روی لبام نشست و آروم تر و نجواگونه گفتم:
-به همه گفتم این کارو نکنید ..ترسیدم از اینکه بد و بیراه نثارم کنی و آبروم بره...
دستش از رو شونه هام رها شد و وا رفته گفت:
امیرعلی-نگار من اینطوری ام؟!
سرمو به زیر انداخته بودم که با این جمله سر بلند کردم و توی چشماش خیلی عمیق نگاه کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com