#دالیت_پارت_127
-نمی دونم چرا همش خسته ام!یه پیاز سرخ کردم رفتم یه ساعت دراز کشیدم اومدم یه گوشت چرخ کرده ریختم توش یه کم تفت دادم دوباره یه ساعت دیگه...
مامان با نگرانی گفت:
مامان-وا!!!چـرا؟!!!به امیرعلی گفتی؟
-نه،آخه مهم نیست واسه «با خنده گفتم» تنبلیه دیگه..بفرمائید
شروع کردم به پذیرائی کردن تا امیرعلی اومد و مریم گفت:
مریم-بیائید چراغا رو خاموش کنیم
یاد اون شب مهمونی افتادم؛اگر یه صدم امیرعلی ذهنش می رفت به اون شب هنوز داخل نیومده رسوام می کرد،برای همین با عجله و هول زنان گفتم:
-نه نه..امیرعلی می ترسه یه وقت...
هرمان خندید و گفت:
هرمان-از تاریکی؟!
با استرس و اضطراب گفتم:
-نه هول می کنه...
بهزاد-نترس بابا شوهرت پس نمی افته...
چراغا رو خاموش کردن..نذاشتن در رو هم باز کنم..دل تو دلم نبود که الأن امیرعلی هزار فکر و خیال می کنه..صدای کلید انداختن توی در اومد،از تو راهرو شروع کرد سر و صدا کردن اونم نه آروم با داد و ترس!خیلی خوب این تن صدا رو می شناختم اشاعه ی تعصب و خشم داشت..هرمان با صدای خفه گفت:
هرمان-نگار گفت پس می افته ها باورمون نشد!!
در خونه رو باز کرد و اصلا توجهی به تاریکی نکرد یه سره صدام می کرد..دوید طرف آشپزخونه بعدم رفت سمت اتاق و زیر لب عصبی و با ترس و هول گفت:
امیرعلی-با کجا رفته؟!خدایا کجا رفته؟!نگار نه،تو اینکارو نمی کنی...
تو تاریکی ایستاده بود شماره می گرفت..انگار اون شبو حال و روزشو وقتی اومد خونه و من نبودم رو داشتم می دیدم که به چه روزی افتاده..حالا هیچ کس هم بلند نمی شد برق رو روشن کنه یا حرفی بزنه تا اینکه صدای موبایل نینا که تو فضا پیچید و همه با هم جیغ کشیدن و لامپ رو روشن کردن..امیرعلی در حینی که شوکه بود بین جمعیت با چشماش دنبالم می گشت تا اینکه منو دید و یه خنده از ته دل اومد روی لبش..هرمان گفت:
هرمان-تو رو خدا رنگ و روشو!!
امیرعلی خجالت زده سرشو به زیر انداخت و خندید و دستی به موهای پس سرش کشید...
بهزاد-گفتیم الأن سکته می کنی!
امیرعلی-شماره ی نینا رو گرفتم...با با نکنید اینطوری دلم هزار راه رفت..گفتم نگار...
بهم نگاه کرد،با غم توی چشمام جواب نگاهشو دادم..فکر چهار ماه قبل اومده بود توی سرش یه لحظه نگاهش پشیمون شد و سیروس گفت:
romangram.com | @romangram_com