#دالیت_پارت_126

-هنوز نیومده،دستتون درد نکنه..خوش بحال امیرعلی،حسودیم شد!
نینا-می تونی تو هم دکتر بشی تا برای تو هم از این کارا بکنیم..!
مریم-نه عزیزم،تو همین الأن هم خانوم دکتری
باباجون-به این میگن جهشی خوندن
هرمان-البته جهشی ولی نخوندن دیگه!
باباجون-خب بچه ام امیرعلی رو حمایت کرد تا امیرعلی درسشو تموم کرد دیگه...
وقتی باباجون اینطوری صدام می کرد قلبم جون می گرفت انگار بابای خودم در باباجون تجلی می کرد...
مامان-امیرعلی کی میاد؟
-یه ساعت دیگه خونه ست،بفرمائید بشینین من یه چای بریزم واستون...
مامان اومد تو آشپزخونه دنبالم و گفت:
مامان-آقای رسالتی رو تو دعوت کردی؟!
-نینا دعوت کرد،من که به خونشون زنگ نمی زنم،نینا از طرف من زنگ زد...
مامان-خوب کردی...تو چرا اینقدر قیافه ت عوض شده؟چرا اینقدر چاق شدی؟!هر وقت می بینمت چاق تر از دقعه ی قبل شدی!!
-مــن؟!!!واقعا؟؟!! «از تو شیشه ی ماکروفر به خودم نگاه کردم و گفتم» نه برای لباسمه!
مامان-صورتت چی؟دیگه امیرعلی خودش یه پا دکتر شده و هزار تا چشم دنبالشِ،تو رو هم که یه لنگه هوا نگه داشته جرئت هم نداریم حرف بزنیم..تا میام بگم قسم و آیه که مامان نگو،خودتو ول کردی که چی؟حواست هست اصلا؟!
شروع کردم چای ریختن و مریم هم اومد تو آشپزخونه و گفت:
مریم-کمک نمیخوای؟!
لبخندی زدم و گفتم:
-نه ممنونمریم-نگار ماشاءا... از دو هفته پیش تا حالا آب رفته زیر پوستت!!
مامان-آب؟!آب؟؟!اینا چربیه
عاصی شده مامان رو نگاه کردم و گفتم:
-اـی بابا،مـامان؟!
نینا-چی درست کردی؟ «یکی یکی در قابلمه ها رو برداشت و گفت» از صبح داری غذا درست می کنی هنوز اینا نصفه کارن که!

romangram.com | @romangram_com