#دالیت_پارت_125
بی اختیار اینطوری صداش کردم:
-باباجـون،این چه حرفیه؟!هر وقت که اومدید قدمتون بروی چشم
نگاهم کرد،یه نگاه پدرانه و مهربون به همون گرما به همون دلنشینی لبخندی پررنگ زد و گفت:
پدر امیرعلی-پس اونقدر خانوم شدی که امیرعلی منو سر و سامون دادی؟
تو رو خدا فرق بین این زن و شوهر رو ببین؛مادر امیرعلی میاد خونمون خون به دلم می کنه باباش از خوبیش منو خجالت میده،با همون لحن بغض آلود گفتم:
-دارید خجالتم می دید،اشتباه می کنید،امیرعلی منو سر و سامون داده...
پدر امیرعلی-نه باباجون نه،اونقدر آسایش داره که این خونه رو ول نمی کنه..
-بفرمائید داخل،صفا آوردید
پدر امیرعلی-چقدر زود اومدم!هنوز کسی نیومده که..ولی بهتره با عروسم یه کم تنها باشیم گپ بزنیم...
عروس؟!تا حالا خودمم به این قضیه اینطوری فکر نکرده بودم،چقدر این مرد خوبه!!یه استکان چائی براش ریختم و بردم که گفت:
باباجون-این چائی شفاست آ «خندیدم و گفت» خیلی دلم می خواست زودتر بیام ولی خواستم همه چیز آرامش خودشو حفظ کنه و عادی تر بشه..اگر زودتر می اومدم دعوای امیرعلی و مادرش تبدیل می شد به یه جنگ ناخواسته ی سه نفره!امیرعلی هم باید قاطعانه تر سر تصمیمش می ایستاد..باید برای پیدا کردن خودتون بهتون وقت داده می شد وگرنه من از روزی که شنیدم که با هم زندگی می کنید تمام شوقم دیدنتون بود...
با شرمساری سر به زیر انداختم و لبخندی کمرنگ زدم و گفتم:
-می دونم،انتظاری هم ندارم...
باباجون-امیرعلی اذیتت نمی کنه؟می دونم زندگی با امیرعلی باید سخت باشه اونم برای دخترای امروزی ولی راستشو بخوای وقتی شنیدم با توئه،نفسم بالا اومد چون تو مثل دخترای این دوره زمونه نیستی... «لبخندی تلخ زدم و گفت» خونواده ات چطورند؟
-بالأخره به این نتیجه رسیدند که امیرعلی دشمنشون نیست..همون رفیق سی ساله ست...
باباجون لبخندی پررنگ زد و گفت:
باباجون-هرمان و بهزاد جوونند یه کم دیر به نتیجه می رسن،درسته کار شما دو نفر هم معقولانه نبود ولی..ولی همه چیز هم بر اساس عقل و منطق باشه که..! «سرمو زیر انداختم..از روی باباجون خجالت می کشیدم..انگار با طرفداریش بدتر شرمنده ام می کرد..خندید و گفت» مهم زندگی کردن و آرامش داشتنِ نه به مدل شروع زندگی نه سطح بالا و پائین بودن طرف مقابل..باید حاشیه ها رو ریخت دور...
صدای زنگ اومد و مامان اینا اومدند یهو همه جا شلوغ شد..بهزاد شیرینی رو داد و گفت:
بهزاد-جای شما شیرینی آوردیما!
هرمان با شیطنت گفت:
هرمان-می خواستم حلقه ی گل درست کنم بندازم گردن امیرعلی دیدم گرون در میاد ترجیح دادم یه دسته گل بگیرم..
سیروس یه جعبه کادو شده داد دستم و گفت:
سیروس-پس آقای دکتر کجان؟!
romangram.com | @romangram_com