#دالیت_پارت_124

-مر اینجا چیکار می نه؟!
هستی-نگهبانه
-با کت و شلوار؟!
هستی-بیا بریم اصل مهمونی اونجاست
صدای آهنگ هر لحظه بلندتر و بلندتر می شد و صدای جیغ ها هم نزدیک و نزدیک تر،هستی که در ویلا یا لاغو باز کرد من خشکم زد،تنم یخ کرد..اینجا که علنا یه پارتی مختلط بود که توش هر چیز نامشروعی نمایان بود!!!!با هول زدگی گفتم:
-هستــی..!بیا بریم اینجا که پارتیه!!
هستی-پس میخواستی حسینیه باشه و سینه بزنند؟!
-تو که گفتی تولد دوستته..من فکر کردم یه تولد دخترونه ست
هستی پوزخند زد و گفت:
هستی-فکرت بهت رکب زده
یه قدم عقب رفتم و گفتم:
-من نمیام..امیرعلی منو می کشه
هستی با عصبانیت و حرص گفت:
هستی-امیرعلی تا الأن کجا بود؟بیا بریم ضایع بازی رو بذار کنار،آبروی منو نبر الآن میگن این اُمُل کی بود آوردی با خودت
هستی منو به زور برد داخل ویلا،صاحب مجلس اومد جلو یه دختر هم سن و سال ما ولی با قیافه ی عجیب و غریب و آرایش فجیع،لباس های زیبا اما ناجور..با صدائی که برعکس ظاهر ظریفش ضمخت بود گفت:
صاحب مجلس-خوش اومدید برید لباساتونو توی اون اتاق عوض کنین...
تو همین لحظه یهو یکی محکم خورد بهم..از ترس یه جیغ کوتاه کشیدم و برگشتم دیدم یه پسره ست که سن و سال بالائی نداره و خیلی نامنظم یه شال سبز دور گردنش پیچوندهو یه لیوان پر از مشروب تو دستشه،قیافه منو که دید تلو تلو خوران سعی کرد صاف وایسته و سر تا پای منو خریدارانه نگاه کرد و گفت:
بعد از گذشت یک سال انگار همه ی اعضای خونواده ام به این نتیجه رسیدن که بهتره با امیرعلی خوب تا کنند که هیچ کسی بهتر از برای من نیست..به خاطر اتمام درس امیرعلی همشون با جعبه ی شیرینی و گل واومده بودن خونمون تازه اونم همراه پدر امیرعلی!!!البته نینا به من گفته بود که همه میان برای همین تدارک دیده بودم ولی امیرعلی خبر نداشت..!همه ساعت شش و نیم خونمون جمع بودند..بعد از سال ها پدر امیرعلی منو می دید با اون قد و قواره ی متوسط و صورت مهربونش تا منو دید لبخند پررنگی زد و گفتم:
-سلام،خوش اومدید.
اول فقط دست دادم ولی منو به جلو کشید و روی پیشونیم رو ماچ کرد و گفت:
پدر امیرعلی-سلام دختر گلم
سر بلند کردم و نگاهش کردم،انگار تموم دلهره ام برای دیدنش فروکش کرد و دلم گرم شد..یه لحظه فکر کردم بابای خودمه..یهو چشمام پر از اشک شد که گفت:
پدر امیرعلی-نچ نچ..بعد یک سال اومدم و تو گریه می کنی..وای به من...

romangram.com | @romangram_com