#دالیت_پارت_123

لبخندی تلخ زدم و گفتم:
-شانس که ندارم،نه قیافه ام نه موهام نه پوستم نه هیکلم هیچ کدوم به فریادم نمی رسند!
هستیی با حرص گفت:
هستی-خاک بر سرش کنند..بی لیاقتِ بی عرضه..ولش کن،یکم به خودت برس ساعت شش شد.
من یه کم آرایش کردم ولی هستی کلی آرایش کرد و آماده شدیم و راه افتادیم،هستی با ماشین اومده بود،سوار ماشین شدیم و با استرس گفتم:
-اگر امیرعلی بفهمه منو می کشه
هستی-اَاَه ول کن تو رو خدا امیرعلی کجا بود؟!
نگران و مستأصل گفتم:
-نکنه یه وقت بیاد خونه؟
هستی-کـــِ شیـــ کـــه،نمییاد باباجون..نمیاد
-اگر بیاد و من نباشم منو می کشه وای خدا نکنه بیاد..خدانکنه
به دلم بد افتاده بود و بدجوری استرس گرفته بودم و ازترس حس می کردم رنگم پریده
هستی-بسته دیگه حرف از امیرعلی نزنیم..الأن می خوام ببرمت خوش گذرونی...
بعد از یه مدتی رسیدیم به یه در بزرگ آهنی که در یه باغ حوالی شهر کرج بود،خیابون ها در اون ناحیه سوت و کور بودن،با ترس گفتم:
-هستی بیا برگردیم،کجا آوردی ما رو؟!
هستی-اَی بابـا!!نگار تو که هنوز پاستوریزه ای!آوردمت تولد تو بهترین باغ مهر کرج بعد تو جای خوشحالی و لذت یه ریز غر بزن و وامصیبت ها بگو..بیا بریم داخل بعد می خوام ببینم میای بیرون یا نه
-اینجا ترسناکه هستی!همه جا ساکته،یه بلائی سرمون نیارن،مطمئنی امنه؟
هستی-معلومه که امنه
-یه وقت امیعلی زنگ نزنه خونه ببینه من نیستم؟
هستی-مگه نمیگی دیگه زنگ نمی زنه و چکت نمی کنه؟!
-چرا ولی اگه یه وقت...
هسته-اَهَع..بیا بریم بابا
زنگ رو زد و یه آقائی در رو باز کرد،یه مرد قدبلند کچل با کت و شلوار و یه قیافه ی بسیار بسیار جدی!!آرنج هستی رو گرفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com