#دالیت_پارت_122

-مهمه مگه؟!
امیرعلی برگشت تو صورتم داد زد:
امیرعلی-بس کن،بــس کــن،نگار من تحمل این رفتاراتو ندارم
بی توجه به فریادش با حرص شیشه ها رو جمع کردم ولی چون سینک خیس بود خیلی از تیکه هاش معلوم نمی شد..یهو امیرعلی مچ دستمو گرفت و مو کشید عقب و گفت:
امیرعلی-بیا..راحت شدی؟
دیدم سینک خونی شد،اونقدر حین جمع کردن و حرص خوردن اون تیکه ی لعنتی سریع رفت توی دستم که نفهمیدم رفته توی دستم!!امیرعلی با حرص گفت:
امیرعلی-لـجبــاز..روت بر می گرده دیگه هیچ کسو نمی شناسی،نگاه با دستت چیکار کردی!؟
دستمو ازدستش می خواستم بکشم بیرون ولی محکم تر دستمو گرفت و منم محکم تر دستمو کشیدم و گفتم:
-ول کن دستمو،خودم شیشه رو می کشم بیرون..!
دستمو کشید و داد زد:
امیرعلی-نگــار! «توی چشمام عصبی نگاه کرد،عین موش پیش چشمایخشمگینش ضعیف بودم با حرص گفت» عجب غلطی کردم بردمت خونه ی مادرت ایناها..داشتیم زندگیمونو می کردیما،چه مرضی بود که ببرمت زهرمون کنی..نگاه منو به چه بدبختی ای انداخته..حالا دیگه خانوم با من لجبازی می کنه،دستتو بگیر زیر آب ببینم..یه کلمه حرف آدمو گوش نمیدی.. «بتادین آورد روی دستم ریخت و همینطور غر زد و دستمو با گاز بست و گفت» بیا برو نمیخواد بشوری خودم می شورم..
لبامو به زیر دندون کشیدم به چشماش نگاه کردم که پر از حرص و خشم بود دلم نمی خواست با این حال ببینمش ولی اون با من بد تا کرده بود،راهمو کشیدم و رفتم،لباساشو جمع کردم بردم تو اتاق...تا آخر شب حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدیم و این شروع یه جنگ سکوت سی و هشت روزه بود که همینطوری هی امیرعلی رو خشمگین تر و منو افسرده تر و هردو رو به یه حکم سکوت وا می داشت.
هر چی ازامیرعلی دورتر می شدم به هستی نزدیکتر می شدم..اونقدر نزدیک که دیگه هر روز همدیگه رو می دیدیم و از وقتی هم امیرعلی کلید خونه رو توی اون اوضاع و احوال و قهر وکینه توزی بهم داده بود، با هستی می رفتیم بیرون و اینور اونور..درست عین دوران مجردی و من اینو درک نکرده بودم که کلید دادن امیرعلی یعنی اعتمادش یعنی ابراز پشیمونیش از حرفی که خونه ی مامانم بهم زده بود...
سردی من از امیرعلی اونقدر عصبیش کرده بود که ترجیح داده بود برای تنبیه من هقته ای دو شبرو شیفت برداره،با اینکه می دونست من از تنهائی می ترسم،من هم از اینکه شب ها منو تنها می گذاشت خیلی حرصم می گرفت..یه شبی که هم بهرام شیفت شب بود هم ا+میرعلی،وقتی هستی گفت تولد دوستش دعوته از زور تنهائی برای اینکه یه شبو سیر کنم و اونقدر خسته باشم که زود خوابم ببره و موقع خواب کمتر فکر و خیال داشته باشم قبول کردم با هستی برم..!
هستی اومده بود خونمون تا هر دو با هم آماده بشیم،به هستی گفتم:
-دوستت می دونه منم داری میاری؟!
هستی-آره بابا تولدش خیلی بزرگه،یه مهمون کمتر یا بیشتر که فرقی براش نداره
-یعنی باید لباس خیلی رسمی بپوشیم؟
هستی-رسمی نه..شــیک..من برات یه لباس آوردم «از توی ساکش یه پیرهن مشکی دکلته ی کوتاه درآورد و گفت» ببین چقدر قشنگه!
-دکلته؟!
هستی-کت هم داره می دونستم اینو تنها نمی پوشی..بیا اینم کتش بپوش ببینم تو تنت چطوریه..
لباسو پوشیدم و هستی با تعجب گفت:
هستی-واــی چقدر بهت میاد!خاک بر سر امیرعلی..من اگر جاش بودم یه شب هم نمی گذاشتم دور از عقد دائمم بیفتی..نگاه کن عین بلور می مونی..کوفتت بشه چه پوستی داری دختـر!!!

romangram.com | @romangram_com