#دالیت_پارت_120

هستی-چه پارادوکسی گفتم نه؟
-تو چی؟
هستی-الحمد...
-چی شد برگشت؟
هستی-عشق عزیزم،عشــق،کار تو هم بد نبوده ها شش ماه نگهت داشته،تازه حامله هم بودی..راستی پی شد؟!تا فهمید گفت سقط آره؟
-نه..هرمان اینا فهمیدن،ریختن تو خونه،ترسیدم از هولم بچه افتاد
هستی-آخــی..چند ماهت بود؟
-دو ماه ولی نمی دونستم
هستی-امیر هم نمی دونست؟
-چرا از اول می دونست
هستی زد تو سرم و گفت:
هستی-تو چقدر خنگی که نفهمیدی!
-چون حتی کوچکترین علائم بارداری رو نداشتم حتی سیستم بدنم هم عوض نشده بود..فقط گاهی خسته و بی حال می شدم
هستی-حالا چرا بهت نگفته بود؟!
به هستی خیره شدم و نگاهش کردم چه جوابی باید بهش بدم؟!اینکه امیرعلی نمی دونسته بچه رو نگهش داریم یا سقط بشه..اینکه گذاشته بود روز مبادا بگه؟یا بگم گذاشته بود تو یه موقعیت خوب بهم بگه!؟نفس عمیقی کشیدم که هستی گفت:
هستی-امیرعلی یه احمق گیر انداخته و داری حسابی سواری می گیره
-من عاشقشم هستی!
هستی-اون چی؟
با غصه پوزخندی زدم و هستی گفت:
هستی-پس چرا حامله شدی؟!!
با گریه گفتم:
-دارم دیوونه میشم...
اونقدر با هستی درد و دل کردم تا شب شد!چقدر بهش احتیاج داشتم..نزدیکای هشت شب بود که رفت فقط ده دقیقه بعد هستی بود که امیرعلی اومد!!!تا وارد خونه شد گفت:

romangram.com | @romangram_com