#دالیت_پارت_119

-خونه ی خودتی؟
هستی-نه اونجا رو پس دادم..بهرام یه جای دیگه رو گرفته نزدیک خونه ی شما..امیرعلی تا کی بیمارستانه؟
-مثل بهرام دیگه
هستی-بهرام دیگه اون بیمارستان نیست..رفته یه جای دیگه
-واقعـا؟!!لمیرعلی نگفته بود!
هستی-می خوام بیام ببینمت
-پس ناهار منتظرتم...
از جا بلند شدم،تو آینه چشمای ورم کره م رو دیدم،چقدر صورتم پف کرده بود!لباسای امیرعلی رو از روی زمین جمع کردم،تلفن دوباره به صدا دراومد..تلفن رو برداشتم..امیرعلی بود که گفت:
امیرعلی-سلام،بیداری؟
-الأن بیدار شدم
امیرعلی-یادت نره نیم ساعت بعد صبحونه ت قرصای ویتامینتو بخوری،چشماتم با آب گرم کمپرس کن دیشب با گریه خوابیدی ورم نکنه؛راستی اگر یه وقت همسایه بالائی اومد گفت «پنج روز از برج گذشته پول شارژ رو ندادید» یه وقت دهن به دهن مرده نشی ها،ازش خوشم نمیاد بگو شوهرم شب میاد باهاتون حساب می کنه..الو نگار؟..نگار گوشی دستته؟!
-آره
امیرعلی-هنوز اخلاقت سر جاش نیومده؟«تأکیدی ادامه داد» خودتو درست کن نگـار..!درست کن خودتو..من اعصابم کشش نداره ها قاطی کنم هم یه بلائی سر تو میارم هم خودم حالا منو سگ سگی کن ببین چطوری پاچه ی جفتمونو می گیرم «بعد یکم سکوت گفت» من شب یه کن دیر میام،کاری نداری؟
-نه
امیرعلی با حرص گفت:
امیرعلی-استغفرا.. خدا حافظ
تلفن رو گذاشتم..بیچاره همسایه بالائیمون مرد خوبی بود ولی امیرعلی به همه ی مردا نسبت به من شک داره،چرا اینطوریه؟!یعنی گذشته م اینطوریش کرده؟!
ناهار رو درست کردم و خونه رو جمع و جور کردم،ساعت دو هستی اومد..همون هستی سابق چه بسا تپل تر!!ولی تا منو دید گفت:
هستی-بهت آب و غذا نمیدن هــان؟شور رفتی که!
با همدیگه روبوسی کردیم و گفتم:
-ولی عوضش تو که خوب آب زیر پوستت رفته
هستی-با امیرعلی خوشی؟
پوزخندی زدمو هستی گفت:

romangram.com | @romangram_com