#دالیت_پارت_118
؛درست عین یه عروسک بودم و این کلمه از ذهنم جدا نمی شد اومد جلو خواست ادامه بده ولی همراهیش نکردم..یه کم عقب کشید و آروم گفت:
امیرعلی-نگار بسته!
لبمو به زیر دندونم کشیدم بغضم گرفته بود..من غصه دارم لعنتی اونوقت تو به فکر معاشقه ای؟!دوباره شروع کرد..باز همراهیش نکردم و عصبی تر گفت:
امیرعلی-بغض نکن..من دارم از تبت می سوزم اونوقت تو گریه ات گرفته؟!چته؟هـا؟چته نگار؟!
موهامو از رو پیشونیم کنار زد که گفتم:
-منو نمی خوای چرا نذاشتی خونه ی مادرم بمونم؟!من همه ننگ های دنیا رو دارم
اخم کرد و جوابی نداد..از جا بلند شد و پیراهن چهارخونه ی ریز سورمه ای رنگشو روی اون بدن برهنه ی خوش استیلش کشید و یواش یواش با بی حوصلگی پوشیدش و رفت و پشت پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد،پشت کرده بهش زانوهامو تو بغلم گرفتم..پیشونیمو با زاری به زانوم چسبوندم،حس سرما می کردم نه بی خاطر برهنگی از حس سرمائی که تو فضای خصوصی لحظاتمون رخ داده بود،چرا حرفمو رد نکرد؟!چرا نگفت نگار تو اشتباه می کنی؟!چرا ازم در برابر خودمو حرفام دفاع نکرد؟!از فرورفتگیی و کشیدگی تشک فهمیدم اومد روی تخت،خواست منو به سمت خودش بکشه که با حرکاتم مخلافت کردم این دفعه آروم گفت:
امیرعلی-باشه
بهم نزدیک شد ولی کاری جز نوازش و بوئیدنم نکرد!هرچی بیشتر محبت می کرد بیشتر قلبم می شکست..باز خیلی آروم گفت:
امیرعلی-امشب با من بد کردی ولی فقط امشب از گناهت می گذرم
برگشتم توی چشماش نگاه کردم،اشکامو پاک کرد و گفت:
امیرعلی-بخواب دیگه!صبح زود باید بیدار بشم دیر وقته ها
پتو رو روم کشید و چشماشو بست،خوب می دونست منظورم نگاهم چیه و خوب می تونست ساکتم کنه..خدایا دارم از عشقش دیوونه میشم برای خودم می خوامش نه اینطوری با استرس که هر آنی ممکنه از من بگیرنش،من این آغوشو این عشق ورزی رو همیشه با جون و دل از مردم می خوام،نمی خوام کسی جزء من روی این تخت زندگی رو باهاش شریک بشه..حرفائی که امشب زد رو به کس دیگه ای جزء من بگه..موهای کس دیگه ای رو جزء موهای من نوازش بکنه..کس دیگه ای رو جزء من...
مال من باشه..خدایــا..امیرعلی برای من باشه فقــط...
اینقدر بی صدا اشک ریختم که خوابم برد..وقتی بیدار شدم امیرعلی رفته بود و ساعت یازده بود صدای زنگ تلفن بلند شد،تلفن رو برداشتم و صدای هستی اومد،با تعجب گفتم:
-هستــی؟؟!!!
هستی-چرا اینقدر تعجب کردی؟دلم برات تنگ شده بود الأن که امیرعلی خونه نیست گفتم بهت زنگ بزنم،چه خبر خوبی؟
-با بهرام آشتی کردی؟
هستی-آره
-باز با هم زندگی می کنید؟!
هستی-معلومه
-مادرش اینا قبول کردند؟!
هستی-میخوام صد سال سیاه قبول نکنند،مهم اینه که بهرام منو می خواد،تو چیکار می کنی؟شنیدم باز حامله بودی،تو خیلی فعالیا دختر!چطوری اینقدر زود نظر امیرعلی رو جلب کردی؟!
romangram.com | @romangram_com