#دالیت_پارت_117
امیرعلی-نگـــار!
نفس زنان توی چشمام نگاه کرد و با قلب شکسته گفتم:
-تو هنوز بهم اطمینان نداری؟
با همون حال خیلی محکم گفت:
امیرعلی-نـه
انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کردن،قلبم جوری می تپید که انگار می خواست از سینه م بزنه بیرون،سرمو مأیوس و ناامید به زیر انداختم،همه چیز تموم شد،انگار دنیا به پایان رسید،حس کردم پناهم مال من نیست به زودی صاحب جدیدی پیدا می کنه و این حس بدترین چیزی بود که تا حالا درک کرده بودم.در اتاق زده شد و مامان گفت:
مامان-نگار؟امیرعلی؟بیائید دیگه
امیرعلی-الأن میایم..نگار بلند شو
نا نداشتم انگار بال و پرم شکست..یه اشتباه یه عشق کودکانه و احمقانه داره هنوز منو می سوزونه..بعد شش ماه با تموم سازهاش رقصیدن میگه بهم اطمینان نداره،دیگه باید چیکار کنم؟!آرنجم رو گرفت و بلندم کرد و گفت:
امیرعلی-بریم ناهار
لبم می لرزید،بغضمو با هزار بدبختی قورت دادم،عین یه لقمه ی گنده تو گلوم گیر کرده بود سینه م می سوخت انگار بنزین آتیش زده بودن تو گلوم چون به همون شدت سینه ام گداخته شده بود..با صدای گرفته گفتم:
-نمی خورم
بی توجه به حفم دست انداخت دورمو به جلو هدایتم کرد،اکرم راست میگه من عروسک دست امیرعلی ام،منو برای سرگرمی می خواست...از اتاق که خارج شدیم همه به طرفمون نگاه می کردند شاید فکر می کردند امیرعلی دوستم داره نمی دونستن اونقدر تعلق خاطر نداره که ارزشمو بدونه،شاید این من بودم که ارزشمو پائین آورده بودم و امیرعلی رو وادار کرده بودم برای ارزون انگاشتن خودم...هر قاشقی که توی دهنم می گذاشتم عین زهر بود،به زور می خوردم،به زور می بلعیدم...امیرعلی آهسته گفت:
امیرعلی-با بغض نخور
اگر براش اهمیتی ندارم چرا حواسش بهم هس؟!چرا نگران وضعیتمه...؟!
بعد صرف ناهار اون روز مهر سکوت به دهن من زدن شدم نگاری که علیرضا ولش کرده بود و رفته بود با فرق اینکه این بار عشق مقابلمه،دورم می چرخه،با چشماش منو می پاد،مراقبمه که کسی بهم آسیبی نرسونه ولی...تموم اعمالش درست مثل یه گیاه سست که دیر یا زود از ریشه در می آد بود،امیرعلی اونقدر تیز بود که فرق نگار با روحیه ی آرومو با نگار سکوت کرده رو تشخیص بده،وقتی می دید دورم عین مار می پیچه و هیچ عکس العملی نشون نمیدم و فقط نگاهش می کنم انگار آب جوش روی سرش می ریختن وسط معاشقه عین مارگزیده ها فریاد می زد:
امیرعلی-نگــــار!...با من اینطوری کردی نکردی ها
سر انگشتاش که دور شونه هام بود عین کوره ی آتیش بود و فشاری که به شونه هام می آورد باعث دردم می شد،از روم بلند شد و بلندم کرد..موهام پریشون دورم بود،توی چشماش نگاه کردم و حرفی نزدم که با حرص گفت:
امیرعلی-زبونتو خونه ی مادرت جا گذاشتی؟!به جزء جزء اندام های صورتش نگاه کردم،به خشمی که تو نفساش بود و تو چشماش سوسو می زد..آهسته گفتم:
-عروسک که حرف نمی زنه!
با حرص بیشتر گفت:
امیرعلی-لاله اکبر،نگار من فردا جراحی دارما!
این جمله یعنی نباید ناکام بمونه،باید با فکر روان و آزاد فرداشو شروع کنه ولی پس من چی؟!نگاهش کردم..دلم می خواست جواب نوازش ها و معاشقه هاشو بدم ولی همین امروز ظهر منو خرد کرد
romangram.com | @romangram_com