#دالیت_پارت_116

بغضم از سر گرفته شد،روم نمي شد حقيقتو بهش بگم..اصلا روم نمي شد چيزي بگم،سر به زير انداختم و به انگشتام و بي بي چک تو دستم نگاه مي کردم..لبهامو روي هم فشار مي دادم
اميرعلي-واسه من مثل بچه نُنُرا بغض نکن،جوابمو بده
سر بلند کردم ولي توي چشماش نمي تونستم نگاه کنم اينور اونور با چشمام مي جستم تا چيزي به ذهنم برسه ولي انگار ذهنم قفل کرده بود
اميرعلي-چرا وسواس گرفتي؟بهت چي گفتم؟گفتم بارداري قبلي هم برات زود بود،نمي توني فعلا حامله بشي...
با همون لحن لرزون و بغض آلود گفتم:
-مي تونم
اميرعلي-که بيان دوباره حرصت بدن هم بچه امونو بکشن هم يه بلائي سر خودت بيارن؟طي يه سال تو دوبار سقط داشتي،الأن برات زوده،بي بي چک آوردي که مسخره ي دست زنِ برادرت بشي؟
روي زمين دو زانو نشستم و گفتم:
-من بچه ميخوام
اميرعلي شاکي گفت:
اميرعلي-بچه ميخواي چيکار؟توي اين وضعيت؟!چرا نمي فهمي نگار؟!خونواده هامون آرامش قبل طوفانو دارن همه منتظر يه جرقه انبچه بياري که چي؟
با صداي لرزون گفتم:
-که تو رو..داشته باشم
اميرعلي تو چشمام عميق و با چند حس متفاوت،تعجب،ترحم،غرور...نگاه کرد و آهسته گفت:
اميرعلي-بس کن نگار وابستگي تو داره به جنون تبديل ميشه
با گريه گفتم:
-تو نمي فهمي
اميرعلي در اتاق رو بست و با حرص گفت:
اميرعلي-چرا زندگيتو نمي کني؟چرا همش دنبال سوژه اي که زندگيتو زهر کني؟من که کنارتم به خاطرت قيد همه چي رو هم که زدم..رفاقت سي سلامو،مادرمو،پسرعممو...همه ي زندگيم با توئه،چي ميخواي؟چطوري منو داشته باشي؟
دلمو به دريا زدم و گفتم:
-ما صيغه ايم...
===
امیرعلی عین یه شیر عصبانی که کسی از حد حریم شخصیش فرا رفنته باشه اسممو غرید:

romangram.com | @romangram_com