#دالیت_پارت_113
اميرعلي-بگم که باز شروع کني به گريه کردن؟!
نينا با شک و ترديد پرسيد:
نينا-فرزانه اونجا بود؟
اميرعلي شاکي گفت:
اميرعلي-نينا!!
مستأصل و نگران گفتم:
-فرزانه کيه؟
اميرعلي عاصي گفت:
اميرعلي-بفرما،ديگه ما تا عمر داريم اين جريانو پيش رو داريم،اينم شد مثل حکايت هستي«با چشماي نگران و دلواپس به اميرعلي نگاه کردم که گفت»منو اونطوري نگاه نکن اعصابم بهم ميريزه،تا اومدش بلند شدم اومدم اينجا با اينکه ريخت داداشاتو نمي تونم تحمل کنم
دلم آروم شد براش تپيد يه ذوقي تو قلبم برپا شد،منو به دختري که مادرش در نظر داره ترجيح داده با اينکه سختشه که برادرامو ببينه ولي اومده پيشم،هنوز داشتم نگاش مي کردم که تهديدوارانه و آروم گفت:
اميرعلي-گريه کني مي ذارمت همينجا ميرم
تند و سريع گفتم:
-گريه نمي کنم
نينا مچ دستمو گرفت و گفت:
نينا-بريم به مامان کمک کنيم «بعد آرنج منو گرفت و با خودش برد و آروم گفت»پي قضيه رو نگير معلومه که حسابي اعصابش داغونه
سري تکون دادمو حين همقدم شدن باهاش گفتم:
-تو از کجا مي دونستي؟بهت گفته بود؟
نينا-اينم دختر فک و فاميل مامانه ست ولي نمي دونم کيش ميشه،مادرش براي اميرعلي درنظر گرفته بود ولي اميرعلي خوشش نمياد
-قبلا هم بوده؟
نينا-آره خيلي قديميه داستان اينا
يکهو ياد حرف عليرضا افتادم وقتي بهش گفتم که اميرعلي با سمانه ازدواج کنه اما اون گفته بود اميرعلي قراره با يکي ديگه ازدواج کنه
مامان با غيض رسيد:
مامان-نينا؟شوهرت باز نمياد؟
romangram.com | @romangram_com