#دالیت_پارت_112
مامان-پاشيد سفره بندازيد پسرا اومدن
نينا آروم به من گفت:
نينا-حرفاي مفت اين دختره ي حسودو گوش ندي از حسادت داره مي ميره که با اين همه مشکلات بازم اميرعلي اومده سراغت و تو رو ميخواد...
از تو پنجره هاي خونه ديدم که تو حياط علاوه بر هرمان و بهزاد اميرعلي هم هست!پس چرا خونه ي مادرش نمونده؟!باز دعواشون شد؟!بهزاد با اميرعلي صحبت مي کرد اما هرمان جلوتر راه مي رفت هرسه تقريبا يه قيافه رو به خودشون گرفته بودند انگار منتظر عکس العمل همديگه بودند تا شکم همو سفره کنن ولي گويا بهزاد ميون اميرعلي و هرمان آروم تر بود.
جلوي در ايستادم،اميرعلي نگاهش به من افتاد لبخندي کمرنگ زدم و چشمم به هرمان افتاد که عين برج زهر مار نگاهم مي کرد آروم گفتم:
-سلام
هرمان سري تکون داد و اومد داخل،بهزاد هم جدي و سرد نگاهم کرد و حداقلش اين بود که جواب سلاممو مختصر و کوتاه داد!
بهزاد-سلام
اميرعلي اومد داخل و گفتم:
-چرا نموندي؟!
اميرعلي آهسته دستشو رو کمرم گذاشت و همراهيم کرد به داخل و گفت:
اميرعلي-حالا بريم تو ميگم
نگران نگاهش کردم و گفتم:
-دعواتون شد؟
اميرعلي با تأکيد گفت:
اميرعلي-نع
نينا روسريشو درحالي که مي بست از اتاق اومد بيرون و باتعجب گفت:
نينا-اميرعلي!؟
اميرعلي-سلام
نينا اومد جلو گفت:
نينا-مگه قرار نبود ناهار خونه ي مادرت باشي؟!
اميرعلي به من نگاهي کرد و بعد به طرف مبل رفت و نشست،يه نگاه به نينا که منتظر اميرعلي رو نگاه مي کرد و يه نگاه به اميرعلي انداختم و گفتم:
-نکنه من نامحرمم که نميگي اميرعلي
romangram.com | @romangram_com